دیوانه
در باغ دیوانه خانه ای , جوانی رنگ پریده و جذاب و شگفت انگیز را دیدم . بر نیمکتی کنار او نشستم . گفتم : " چرا اینجایی ؟ "
مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت : " چه سوال عجیبی ! اما جوابت را میدهم . پدرم می خواست مثل او باشم ; عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم . مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریا نوردش باشم و از او پیروی کنم . برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم . استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم و مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم .
پس به اینجا آمدم . این جا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم . "
سپس ناگهان به سمت من برگشت و گفت : " ببینم راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شده ؟ "
پاسخ دادم : " نه , من بازدیدکننده ام . "
و او گفت : " آه , پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کند . "
سرگردان اثر : " جبران خلیل جبران "