چتر هایی بر سر انسانها می بینم

دلم می گیرد

باران,  خدا را بر خانه ها فرود می آورد

چرا با خدا فاصله ایجاد کنیم!


شاید آن بالادست ها آنقدر خوشی می باشد که اشک شوق دیگران بر سر ما می ریزد

ولی نه!

خوشی ها همینجاست

من اشتباهاتم را دوست دارم زیرا خدا را به یادم می آورد

نمی خواهم به جایی برده شوم که بی هیچ دردی باشم یا همیشه در درد و غم باشم

آنجا از انسان بودنم بیزار می شوم

انسان شده ام تا اشتباه کنم

تا پند بگیرم

تا کامل شوم

تا خدارا ببینم

ولی تکرار نکنم!

آن روز که به زمین فرستاده شدم را دوست دارم

زیرا بهشت اینجاست ... جایی که می توان خدارا لمس کرد شنید خواند و فریاد زد و ....

جایی که نه در شکست ها بلکه در پیروزی ها هم خدا احساس می شود

در زندگی روزمره انسانها خدا شنیده می شود ولی گوشهای کمی می شنوند

انسانها در روزمرگی های خود خدا را از یاد برده اند

ولی خداوند همچنان با آنهاست

امتحانشان می کند تا لذت بعد از آن را بچشند

خدایی کردن سخت است چون نگران همه این انسانهای چتر بدست باید باشد!

باران بهانه است

شاید ریزش قطرات آب نشانه ای از او باشند که بیدار شوید .. چترها را  از سر بردارید ..

فواصل را کم کنید و کمی از ترس خود را برهانید   و اندکی تقلید های کورکورانه را کنار بگذارید

بهشت اینجاست اگر کمی تفکر کنید...

 

 امضا: خودم !