+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 21:57 توسط لیلا
|
تو از شکوه خيمه ليلا ميايي تا در حريق واحهء عاشق گامي به درد بسپاري بر خارها رطوبت پاي برهنه ات از برکه هاي باديه پيغام مي برد زنگ کدام قافله در بانگ پاي تُست کاين بي شکيب درد سياه را همچون حضور دوست در استخوان خستهء خود ، بار مي دهد
تکرار کن تکرار کن مرا تا شعر من رها شود از تنگناي ناي آواي تو بشارت آزاديست و لالايي بلند مژگانت پلک مرا تا بي گزند رخوت شبگير مي بَرَد .
تا فصل بزرگ ديدن و ماندن از مشرق حضور تو برتابد تکرار مي کنم نام تُرا تو از شکوه خيمه ليلا مي آيي بانوي من شکوه غريبت شکفته باد ...