سرگذشت> از دو قبيله نابرابر
من در يك خانواده پدرسالار بزرگ شدهام
و از بخت بد با زني ازدواج كردم كه تمام فاميل و ايل و تبارش فمنيسم
هستند. ازدواج ما چنان سريع اتفاق افتاد كه من نتوانستم اين تفاوت بسيار
بزرگ را كه بعدها باعث دردسرهاي فراواني شد كشف كنم. البته قرائني بود كه
اگر به آنها بيشتر توجه ميكردم بيشك به اين اختلاف پي ميبردم مثلا روز
خواستگاري، اين مادر عروس خانم بود كه در مورد مسائل اصلي مانند مهريه،
تعيين روز عقد، فاصله زماني بين عقد و عروسي و... نظر ميداد. پدر من و
مادر عروس خانم با يكديگر حرف ميزدند و بقيه آنها را تماشا ميكردند.
در واقع ما شاهد يك گفتگوي دو نفره بوديم و آن دو نفر تنها در يك چيز با
هم توافق داشتند و آن يك مورد هم طولاني نبودن مدت نامزدي ما بود. راجع به
ميزان مهريه اختلاف آنها هفتصد سكه بود.
در مورد مكان برگزاري جشن عروسي نيز اختلاف چشمگير به نظر ميرسيد. پدر
معتقد بود كه مراسم بايد در خانه خودمان انجام گيرد و مادر عروس بهترين
هتل شهر را در نظر داشت. كمكم داشتيم از سرگرفتن اين وصلت نااميد ميشديم
كه نميدانم چه شد آن دو به توافق رسيدند. مهريه 600 سكه شد و جشن عروسي
در يك سالن نسبتا خوب برگزار شد. در تمام طول مراسم ما فقط دعا ميكرديم
بين پدرم و مادر عروس دعوايي رخ ندهد بنابراين از تمام خواستههاي شخصي
خودمان صرفنظر كرديم و هر چه آنها ميگفتند انجام ميداديم. پدر من و
مادر رژان (عروس) چشم ديدن يكديگر را نداشتند. اما چون موقعيت ما دو نفر
براي ازدواج مناسب بود، نهايتا با هم كنار آمدند. پس از اتمام جشن عروسي
من نفس راحتي كشيدم. زيرا تصور ميكردم همه دردسرها پايان يافته اما غافل
از اينكه تازه اول ماجرا بود.
در نخستين روز زندگي مشتركمان وقتي از خواب بيدار شدم، انتظار داشتم رژان
همچون مادرم كه هميشه صبح زود، برخاسته و براي پدر صبحانه مفصلي آماده
ميكرد، ميز چيده باشد. اما او لباس پوشيده بود و داشت زودتر از من سر كار
ميرفت. رژان براي خودش يك ليوان شير ريخت و آن را سر كشيد سپس گفت:
خداحافظ.
او رفت و من بدون صبحانه ماندم. در حاليكه حتي بلد نبودم چاي درست كنم.
بنابراين با شكم خالي راهي اداره شدم و چون به خوردن صبحانه عادت داشتم
تمام روز دچار سردرد و بيحال بودم. رژان برايم ناهار نگذاشته بود
بنابراين مجبور شدم ساندويچ بخورم. خلاصه اينكه روز مزخرفي را پشت سر
گذاشتم نزديك غروب به خانه بازگشتم. همسرم دو ساعت زودتر از من به منزل
رسيده بود. او جلوي تلويزيون نشسته و با ورود من از جايش تكان نخورد. به
يكديگر سلام داديم. كتم را روي مبل انداختم. فورا گفت: چرا اونو اونجا
ميذاري؟!
جواب دادم: چه كار كنم؟ خستهام.
خستهاي كه خستهاي. منم خستهام. بايد مانتو و وسايلمو بندازم وسط اتاق؟!
خواستم بگويم، اگر شما كدبانوي خونه بودي مياومدي اين كتو از دست من
ميگرفتي. اما حرفم را فرو دادم. دلم نميخواست در اولين روز زندگي
ناراحتش كنم. گوشهاي نشستم و پرسيدم: چاي داري؟ با سر به طرفم برگشت و
پاسخ داد: نه. اگه درست كني منم ميخورم.
گفتم: اون از صبح، اينم از الان! شما بلد نيستي چاي درست كني؟
چرا اتفاقا خوبم بلدم. اما تو به آشپزخونه نزديكتري. پاشو برو تو چايساز آب بريز و روشنش كن.
ولي من تازه از راه رسيدم، خستهام!
منم خستهام آقاي محترم.
ديگر داشت كفرم را درميآورد. بلند شدم و به اتاق خواب رفتم. يكي، دو ساعت
خوابيدم و اگر گرسنگي نبود تا صبح بيدار نميشدم. با قار و قور شكمم از
خواب پريدم. از اتاق خارج شده و به آشپزخانه رفتم. اجاقگاز چنان خاموش و
تميز بود كه به راحتي ميتوانستي بفهمي هيچ غذايي روي آن پخته نشده است.
توي يخچال نيز چيزي كه به عنوان غذا بشود آن را خورد، وجود نداشت. به
همسرم كه رو مبل نشسته و با موبايلش ور ميرفت گفتم: خانم شام چي داريم؟
با بيخيالي جواب داد: من ميخوام زنگ بزنم برام پيتزا بيارن. تو چي ميخوري؟
حسابي از كوره در رفتم، من ظهر ساندويچ كوفت كردم. شام يه غذايي درست و
حسابي ميخوام با خونسردي گفت: پس زنگ بزن رستوران برات چلوكباب بيارن.
خوب شد گفتي! خودم كه اين چيزارو بلد نيستم.
اينبار رژان هم عصباني شده و با خشم گفت: چرا مثل بچهها ادا در ميياري؟ مشكلت چيه؟!
مشكلم اينه كه شما خانه داري اما بلد نيستي...
نه عزيزم، مشكل تو اينه كه فكر ميكني خدمتكار آوردي. ببين بهنام خان!
امروز روز اول زندگيمونه، اون وقت تو به جاي اينكه ملاحظه منو بكني يك ريز
داري بهونه ميگيري آنگاه بغض كرد و ديگر هيچ نگفت. 
آن شب با گرفتن غذا از رستوران به
جنجال خاتمه دادم ليكن باز فردا همان آش بود و همان كاسه و هر چه پيش
ميرفتيم بر تعداد مشكلاتمان افزوده ميشد. او از لحن صحبت كردن من با
خودش، خصوصا در برابر ديگران ناراحت ميشد. من از بعضي لباسهاي او خوشم
نميآمد. رژان انتظار داشت هر روز با دسته گل و هديه به خانه بروم و من
فكر ميكردم يك زن موظف است دائم به همسرش سرويس بدهد. او تحمل دستور
دادنهاي مرا نداشت در حاليكه من اين كار را جزيي از امتيازات مردانگي
خود ميدانستم. اختلافات ما از وقتي واقعا حاد شد كه آنها را با
خانوادههايمان در ميان گذاشتيم بالطبع خانواده رژان طرف او را گرفتند و
خانواده من حق را به جانب من دادند.
پدر ميگفت: ما اصلا نبايد براي تو يه زن كارمند ميگرفتيم. زن بايد بشينه تو خونه آشپزي و بچهداري كنه.
و مادر رژان معتقد بود ما يك مشت آدمهاي سطح پايين و عقبمانده هستيم و
من لياقت دختر تحصيلكردهاش را ندارم. كشمكشهاي بين من و همسرم تبديل به
جدالهاي شديد خانوادگي شد.
به طوري كه اگر زودتر جلوي پيشروي اين دعواها را نميگرفتيم بيشك جنگ
جهاني سوم به وقوع ميپيوست. كار به آنجا رسيد كه من و همسرم براي متاركه
آماده شده بوديم. قرار بر اين بود كه تا چند روز ديگر به دادگاه خانواده
برويم و درخواست طلاق توافقي بدهيم.
عليرغم اينكه تصور ميكردم ازدواج من و رژان يك اشتباه احمقانه بوده از
جدايي نيز وحشت داشتم. از نظر من طلاق يك شكست بزرگ در زندگي محسوب ميشد.
شايد ته دلم او را دوست داشتم. به هر حال بسيار غمگين و پريشان بودم.
بهطوري كه يكي از همكارانم متوجه آشفتگي من شد. ايمان كه علاوه بر
همكار، دوستم نيز بود به كنارم آمد و از حال و روزم پرسيد. من هم سر درد
دلم باز شد و سير تا پياز ماجرا را برايش باز گفتم. ايمان گفت: ميدوني
بهنام به نظر من اگه يه مرد به اندازه كافي سياست و مديريت داشته باشه،
ميتونه به راحتي زندگيشو اداره كنه. هيچ وقتم با همسرش اينجوري مشكل پيدا
نميكنه.
گفتم: تو هم كه داري همه چيزو ميندازي گردن من.
خوب تو مردي مسئوليت داري.
آخه من بايد چه كار ميكردم؟ رژان زن زندگي نيست.
يعني چي زن زندگي نيست؟ اگه از اون زنها بود كه راه به راه مهموني ميرن و
فقط فكر زرق و برق خودشونن، تو حق داشتي ولي اون بنده خدا كه زودتر از تو
ميره سركار. قبل از تو هم برميگرده خونه. بيچاره پا به پاي تو داره كار
ميكنه، نه ولخرجه نه اين ور و اون ور ميره. ايراد تو اينه كه زنتو با
مادرت مقايسه ميكني. در حاليكه مادرت مال نسل گذشته است تازه اون يه زن
خونهداره ولي خانم تو كارمنده، يه زن جوون و امروزي رو كه نميشه با
مادرها مقايسه كرد اگه همون روز اول ميرفتي تو آشپزخونه سعي ميكردي براي
خانمت چاي درست كني حتما اونم سعي ميكرد براي تو شام درست كنه. تو بايد
جلوي جمع به خانمت چند برابر احترام بذاري. بهجاي اينكه از لباس پوشيدنش
ايراد بگيري، لباسهايي رو كه دوست داري بپوشه براش هديه بخر. شما هر دو
ميرويد سر كار دليلي نداره تو بشيني و خانمت كاراي خونهرو انجام بده.
گفتم: ولي ديگه براي اين حرفا دير شده ما حرفامونو زديم، قراره...
به ميان حرفم پريد گفت: قرارو ولش كن مطمئن باش الان خانمت از تو ناراحته.
برو ازش معذرت بخواه و برش گردون خونه. وگرنه پشيمون ميشي!
ولي اگه پدرم بفهمه اينجوري رفتم سراغش تا عمر دارم بهم سركوفت ميزنه.
خب بزنه. اصلا مگه تو بچهاي؟! به پدرت نگو رفتم ازش معذرت خواستم. بگو با
هم حرف زديم به توافق رسيديم يه بار ديگه از اول شروع كنيم.
خلاصه دوستم آنقدر گفت و گفت تا من راضي شدم دنبال همسرم بروم. با اينكه
مادر رژان موافق نبود او با من آشتي كند اما همسرم اين كار را كرد. آنجا
بود كه فهميدم او هم به من علاقه دارد. ما به خانه خود بازگشتيم. همانطور
كه ايمان گفته بود، در مورد آشتي كردنمان توضيح زيادي به خانوادهام ندادم.
در نخستين روز پس از بازگشت به زندگي مشتركمان، من زودتر از خواب بيدار
شدم و قبل از اينكه رژان آماده شود به او گفتم: من ميخوام چاي درست كنم.
ميشه بگي چه جوري بايد اينكارو بكنم. رژان چايساز را روشن كرد و گفت آب
كه جوش اومد بريزش تو قوري.
گفتم: پس بشين تا برات صبحونه آماده كنم.
سپس به طرف يخچال رفتم: ميشه بگي پنير و تو چي بذارم. مربا كجاست؟...
او مجبور شد در آماده كردن ميز به من كمك كند و ما با هم صبحانه خورديم.
وقتي از سر كار به خانه بازگشتم، كتم را در آورده و در جالباسي آويزان
كردم. چون ديگر انتظار نداشتم او وسايل مرا سر جايش بگذارد. رو به همسرم
گفتم. تو هم چاي ميخوري درست كنم؟
و با كمال تعجب او گفت: تو تازه اومدي بشين من درست ميكنم.
نه ديگه صبح ياد گرفتم. به جاش اگه ميشه تو يه فكري براي شام كن.
ما هر دو به آشپزخانه رفتيم. در پختن شام به او كمك كردم. برخلاف آنچه
تصور ميكردم اينكار بسيار لذتبخش بود. البته همه مشكلات ما به همين
راحتي حل نشدند. بدترين مسئله اين بود كه به سبب جنجالها و دعواهاي سابق،
خانوادههايمان به شدت ما را زير ذرهبين داشتند و به هر بهانهاي
ميكوشيدند در زندگي ما دخالت كنند. مدتي طول كشيد تا توانستيم آنها را
قانع كنيم كه ديگر مشكلي وجود ندارد.
به قول ايمان، زن سالاري يا مرد سالاري اراجيفي هستند كه در زندگي امروزي
جايي ندارند. آپارتمانهاي كوچك ما قلمروهاي وسيعي نيستند كه احتياج به
حكمران يا فرمانده داشته باشند.