ايدز» نامهاي از يك همسايه...
ساعت نه و نيم صبح، در هوايي نسبتا خنك در محوطه باشگاه ياران مثبت مطلبي را به رشته تحرير در ميآورم...
اين درد دل كسي است كه مستقيما درگير اين بيماري بوده و چيزي حدود يك دهه از عمرش را با اين ويروس گذرانده. صد البته كه اين بيماري بسيار خطرناك و مرموزي است و حتي فكرش هم آزاردهنده ميدهد كه روزي به اين ويروس آلوده باشيم و كنار آمدن و به مراتب روبهرو شدن با آن بسيار سخت و غيرقابل تحمل. اما من عقيده دارم و فكر ميكنم كه مزيت ما انسانها نسبت به ديگر موجودات همين است كه ما قادريم خودمان را با شرايط سازگار و هماهنگ كنيم و در مقابل ناملايمات زندگي تسليم نشده و سر فرود نياوريم. قادريم با فكر كردن بهترين مسير را ?نتخاب كنيم و پيش برويم و هر كدام از ما انسانها بايد الگويي باشيم براي كساني كه در مقابل ناهنجاريها خيلي زود به زانو در ميآيند.
تقريبا هشت سال پيش بود كه در يك ظهر داغ تابستان جواب مثبت آزمايش به دستم رسيد. بسيار برايم سخت بود و يك لحظه احساس كردم كه نابود شدم، شوك بدي به من وارد شد كه قابل توصيف نيست.
شب اول را با كابوسهاي وحشتناك گذراندم از طرفي نگران خانوادهام بودم كه اگر آنها هم از من بيماري را گرفته باشند خلاصه، حال خيلي بدي داشتم و هيچ چيز آرامم نميكرد. روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند يك روز به اصرار مادر راهي يك مركز بهداشت (مركز مشاوره) كه ايشان از طريق يكي از آشنايان نشانياش را گرفته بودند، شديم. خانم دكتر ميگفت تو اصلا نبايد نگران باشي، ما كساني را ديدهايم كه 20 الي 25 سال است كه با اين ويروس زندگي ميكنند و هيچ اتفاقي براي خود و اطرافيانشان نيفتاده و هيچ خطري هم براي كسي نداشتهاند، تو در آخر راه نيستي و... و من هم در دلم به حرفهاي او ميخنديدم كه چطور ميخواهد با حرفهايش مرا گول بزند. او بيشتر براي دلداري من اينها را ميگفت.
اما وقتي مدتي به آن مركز رفت و آمد داشتم، به چشم خودم ديدم كه افراد HIV+ هم ميتوانند زندگي كنند و اين حق آنهاست و حتي اونها حق دارند مثل همه افراد عادي جامعه كار كنند، ازدواج كنند، و كسي حق ندارد در مقابلشان تبعيض قائل شده و انگ و برچسبهاي ناروا بزند. من فهميدم كه با رعايت بهداشت و تغذيه سالم و ورزش ملايم و پيادهروي ميتوانم پيشرفت بيماري رو در بدن خودم كنترل كرده و به صفر برسانم و اين حق را هم دارم كه مثل همه مردم زندگي عادي خودم را بكنم. اين بود كه من همه اينها را به فال نيك گرفته و نكات مثبت بيماري را در نظر گرفتم سپاسگزار خداوند هم شدم من بيماريام را يكي از هزاران هزار نعمتهاي خداوند ميدانم. تصميم گرفتم ديگر لحظهاي از زندگيام را بيهوده تلف نكنم و فرصتهاي از دست رفته را تا وقتي هست جبران كنم. من فقط و فقط به دليل عدم آگاهي و شناخت كافي به اين ويروس آلوده شدم. به خاطر همين احساس كردم از اين به بعد وظيفهاي بر گردنم نهاده شده و بايد هر كسي را كه ندانسته رفتار پرخطر دارد را آگاه سازم با خود عهد كردم كه لحظهاي را به بطالت نگذرانم. ديگر در تمام كارگاهها در مدارس و دانشگاهها در اكثر سمينارها و گردهماييها شركت كرده و حضوري پررنگ داشتم و به خاطر هنر نوازندگي تار هم كه از كودكي در وجودم بود و اجر?هايي كه در اين برنامهها داشتم و صحبتها و راهنماييهايي كه انجام ميدادم خيلي زود پا گرفته و شناخته شدم و هر از چند گاهي از من دعوت ميشد براي اجراي كنسرت و در اختيار قرار دادن تجربياتم به ديگران. ديگر اطلاعات من در حد اطلاعات روز بود به خصوص در مورد بيماران يك مشاور كه به حساب ميآمدم به نظر خودم در حد عالي و با همه نوع زبان و عقيدهاي صحبت كرده و او را آرام ميكردم.
بعد از چندين سال كه به همين منوال گذشت دكتر شخصي بنده (خانم دكتر محرز) از من درخواست كردند كه در مركز تحقيقات ايدز جهت همكاري با ايشان قرارداد بنويسم و به خاطر اينكه در كار تزريقات و پانسمان هم تبحر داشتم قرار شد در كار گرفتن آزمايشات بيماران نيز به ايشان كمك كنم، من هم با كمال ميل دعوت ايشان را قبول كرده و در بيمارستان امام خميني مشغول به كار شدم. ديگر هر جايي كه صحبت از ايدز، هپاتيت بود در هر مدرسهاي و جايي با وجود مخالفت خانواده ميرفتم و خود را با افتخار معرفي كرده و راهنماييهايشان ميكردم. به تكتك سوالهايشان جواب ميدادم و با وجود اينكه ميدانستم جامعه ما هنوز نه شناخت كافي راجع به بيماري و نحوه آلودگي و خطرات آن دارد و اكثرا نه فرهنگ روبهرو شدن با يك فرد HIV+ ميدانستم از آن به بعد قضاوتهاي بسياري در مورد بنده خواهد شد ولي باز هم اميدوار بودم كه روزي بالاخره اين فرهنگ جا خواهد افتاد كه ما جنايتكار نبوده و در جمع ما نيز انسانهاي بسيار متشخص و باسواد و هنرمند و خانوادهدار وجود دارد.
حالا ديگر كار ثابت داشتم صبح تا ساعت 2 بعدازظهر در بيمارستان، بعدازظهرها هم در زيرزمين منزل در كارگاه معرقكاري و منبتكاري و سهتارسازي خودم به خلق يك اثر جديد مشغول بودم، واقعا لحظات قشنگي را تجربه ميكردم. دريافت حقوق ثابت مرا در اين راه راسختر ميكرد و باعث شد كارم را جديتر دنبال كنم. بعد از يك سال و اندي كه در بيمارستان كار ميكردم، در قسمتي از بيمارستان با همكاري مركز تحقيقات ايدز و انجمن تنظيم خانواده، كلوپي راهاندازي شد كه مسئوليت مديريت كلوپ را به عهده بگيرم و هدف از راهاندازي چنين مجموعهاي ?قط بالا بردن روحيه بيماران و بهبود و كيفيت زندگيشان و هدفمند ساختن آنان بود ما خيلي زود در اين باشگاه توانستيم براي بيماران در رشتههاي زبان انگليسي، كامپيوتر، خطاطي، نقاشي، يوگا- مديتيشن استاد بگيريم و بهترين اساتيد حاضر به همكاري با ما شدند و بيماران به صورت رايگان از اين كلوپها استفاده ميكنند. خود من هم در رشته موسيقي آموزش نواختن سهتار و تئوري موسيقي به علاقهمندان فعاليت ميكنم. در محوطه اين كلوپ، زمين بازي براي فوتبال، واليبال، تنيس و تنيس روي ميز داريم و هركس كه مايل باشد از بيماران در باشگاه تو? تحويل گرفته و مشغول ورزش ميشود و ميتواند در اين محيط آرام با همدردان خود جلسه گذاشته و از مشكلات و يا تجربيات هم استفاده كنند در كل سعي ميكنيم به حرف هم گوش داده و به هم بگوييم: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» حدود بيست سالي ميشود كه من سهتار مينوازم و استادان بزرگي را هم ديدهام هنوز، هم كلاس ميروم و هم شاگردي ميكنم و در ضمن در هفته چند شاگرد را به صورت خصوصي در منزل تعليم ميدهم پنجشنبهها هم در باشگاه آموزش ميدهم. عصر پنجشنبه هم به همراه چند تن از نوازندگان ديگر در محيط باشگاه يك گروه موسيقي ترتيب داده و به تمرين ميپردازيم.
كاش صدايم به گوش همه بيماران روي كره زمين ميرسيد تا به آنها بگويم: تا خداوند اراده نكند حتي برگي از درخت نميافتد پس با ايمان زندگي كنند و تا نفس باقيست، بايد زيست. ميخواهم بگويم كه هيچ وقت براي ياد گرفتن دير نيست و هميشه اميد حرف آخر را ميزند و با داشتن اميد ميشود سختترين بيماريها را در داخل بدن تحت كنترل درآورد، بايد بدونيم كه جزيي از خدائيم و خداوند از روح خودش در انسان دميده است پس ميتوانيم همان شويم كه دوست داريم ما انسانها بايد از اين همه هارموني و نظم در طبيعت درس بگيريم و اين هماهنگي را به ديگران بياموزيم و به همنوعان خود درس استقامت و ايستادگي و صبر بدهيم.
من امروز ديگر دريغ گذشتهها را نخورده و هرگز از خداي خود گله نميكنم كه مثلاً چرا من بايد به اين بيماري دچار شوم يا چرا و چراهاي ديگر. من او را شاكرم و ميستايم كه اين نعمت را به من داد تا او را بيشتر بشناسيم. چشمم بازتر شد و افق ديدم وسيعتر. اندوختههايم افزونتر و تجربياتم بيشتر.
من ديگر آن كسي نيستم كه مسائل پيش پا افتاده كوچك و بزرگ بتواند من را از پاي درآورده و حال مرا بد كند. احساس ميكنم الان خيلي قوي هستم و به هر چيزي كه لايقش باشم ميتوانم دست پيدا كنم.
هر روز از روز قبل اميدوارتر، اميدوار به اينكه آن روز فرا خواهد رسيد كه هيچ كسي به دليل نداشتن آگاهي به اين بيماريها دچار نشود و مردم همگي روشن باشند، به اميد آن روزي كه انگ و تبعيض ا زروي بيماران برداشته و همه اين بيماري را خوب بشناسند و كسي نباشد مثل بنده از روي ندانستن در جمع دوستانش روي بدن خود خالكوبي كرده و به وسيله همين خالكوبي خونش آلوده شود. به اميد روزي كه ديگر اشتباهات باعث نشود خون آلوده به كسي تزريق شود. و هيچ مادري و فرزندي ندانسته آلوده نشوند.
«توفان»
اين درد دل كسي است كه مستقيما درگير اين بيماري بوده و چيزي حدود يك دهه از عمرش را با اين ويروس گذرانده. صد البته كه اين بيماري بسيار خطرناك و مرموزي است و حتي فكرش هم آزاردهنده ميدهد كه روزي به اين ويروس آلوده باشيم و كنار آمدن و به مراتب روبهرو شدن با آن بسيار سخت و غيرقابل تحمل. اما من عقيده دارم و فكر ميكنم كه مزيت ما انسانها نسبت به ديگر موجودات همين است كه ما قادريم خودمان را با شرايط سازگار و هماهنگ كنيم و در مقابل ناملايمات زندگي تسليم نشده و سر فرود نياوريم. قادريم با فكر كردن بهترين مسير را ?نتخاب كنيم و پيش برويم و هر كدام از ما انسانها بايد الگويي باشيم براي كساني كه در مقابل ناهنجاريها خيلي زود به زانو در ميآيند.

تقريبا هشت سال پيش بود كه در يك ظهر داغ تابستان جواب مثبت آزمايش به دستم رسيد. بسيار برايم سخت بود و يك لحظه احساس كردم كه نابود شدم، شوك بدي به من وارد شد كه قابل توصيف نيست.
شب اول را با كابوسهاي وحشتناك گذراندم از طرفي نگران خانوادهام بودم كه اگر آنها هم از من بيماري را گرفته باشند خلاصه، حال خيلي بدي داشتم و هيچ چيز آرامم نميكرد. روزها يكي پس از ديگري آمدند و رفتند يك روز به اصرار مادر راهي يك مركز بهداشت (مركز مشاوره) كه ايشان از طريق يكي از آشنايان نشانياش را گرفته بودند، شديم. خانم دكتر ميگفت تو اصلا نبايد نگران باشي، ما كساني را ديدهايم كه 20 الي 25 سال است كه با اين ويروس زندگي ميكنند و هيچ اتفاقي براي خود و اطرافيانشان نيفتاده و هيچ خطري هم براي كسي نداشتهاند، تو در آخر راه نيستي و... و من هم در دلم به حرفهاي او ميخنديدم كه چطور ميخواهد با حرفهايش مرا گول بزند. او بيشتر براي دلداري من اينها را ميگفت.
اما وقتي مدتي به آن مركز رفت و آمد داشتم، به چشم خودم ديدم كه افراد HIV+ هم ميتوانند زندگي كنند و اين حق آنهاست و حتي اونها حق دارند مثل همه افراد عادي جامعه كار كنند، ازدواج كنند، و كسي حق ندارد در مقابلشان تبعيض قائل شده و انگ و برچسبهاي ناروا بزند. من فهميدم كه با رعايت بهداشت و تغذيه سالم و ورزش ملايم و پيادهروي ميتوانم پيشرفت بيماري رو در بدن خودم كنترل كرده و به صفر برسانم و اين حق را هم دارم كه مثل همه مردم زندگي عادي خودم را بكنم. اين بود كه من همه اينها را به فال نيك گرفته و نكات مثبت بيماري را در نظر گرفتم سپاسگزار خداوند هم شدم من بيماريام را يكي از هزاران هزار نعمتهاي خداوند ميدانم. تصميم گرفتم ديگر لحظهاي از زندگيام را بيهوده تلف نكنم و فرصتهاي از دست رفته را تا وقتي هست جبران كنم. من فقط و فقط به دليل عدم آگاهي و شناخت كافي به اين ويروس آلوده شدم. به خاطر همين احساس كردم از اين به بعد وظيفهاي بر گردنم نهاده شده و بايد هر كسي را كه ندانسته رفتار پرخطر دارد را آگاه سازم با خود عهد كردم كه لحظهاي را به بطالت نگذرانم. ديگر در تمام كارگاهها در مدارس و دانشگاهها در اكثر سمينارها و گردهماييها شركت كرده و حضوري پررنگ داشتم و به خاطر هنر نوازندگي تار هم كه از كودكي در وجودم بود و اجر?هايي كه در اين برنامهها داشتم و صحبتها و راهنماييهايي كه انجام ميدادم خيلي زود پا گرفته و شناخته شدم و هر از چند گاهي از من دعوت ميشد براي اجراي كنسرت و در اختيار قرار دادن تجربياتم به ديگران. ديگر اطلاعات من در حد اطلاعات روز بود به خصوص در مورد بيماران يك مشاور كه به حساب ميآمدم به نظر خودم در حد عالي و با همه نوع زبان و عقيدهاي صحبت كرده و او را آرام ميكردم.
بعد از چندين سال كه به همين منوال گذشت دكتر شخصي بنده (خانم دكتر محرز) از من درخواست كردند كه در مركز تحقيقات ايدز جهت همكاري با ايشان قرارداد بنويسم و به خاطر اينكه در كار تزريقات و پانسمان هم تبحر داشتم قرار شد در كار گرفتن آزمايشات بيماران نيز به ايشان كمك كنم، من هم با كمال ميل دعوت ايشان را قبول كرده و در بيمارستان امام خميني مشغول به كار شدم. ديگر هر جايي كه صحبت از ايدز، هپاتيت بود در هر مدرسهاي و جايي با وجود مخالفت خانواده ميرفتم و خود را با افتخار معرفي كرده و راهنماييهايشان ميكردم. به تكتك سوالهايشان جواب ميدادم و با وجود اينكه ميدانستم جامعه ما هنوز نه شناخت كافي راجع به بيماري و نحوه آلودگي و خطرات آن دارد و اكثرا نه فرهنگ روبهرو شدن با يك فرد HIV+ ميدانستم از آن به بعد قضاوتهاي بسياري در مورد بنده خواهد شد ولي باز هم اميدوار بودم كه روزي بالاخره اين فرهنگ جا خواهد افتاد كه ما جنايتكار نبوده و در جمع ما نيز انسانهاي بسيار متشخص و باسواد و هنرمند و خانوادهدار وجود دارد.
حالا ديگر كار ثابت داشتم صبح تا ساعت 2 بعدازظهر در بيمارستان، بعدازظهرها هم در زيرزمين منزل در كارگاه معرقكاري و منبتكاري و سهتارسازي خودم به خلق يك اثر جديد مشغول بودم، واقعا لحظات قشنگي را تجربه ميكردم. دريافت حقوق ثابت مرا در اين راه راسختر ميكرد و باعث شد كارم را جديتر دنبال كنم. بعد از يك سال و اندي كه در بيمارستان كار ميكردم، در قسمتي از بيمارستان با همكاري مركز تحقيقات ايدز و انجمن تنظيم خانواده، كلوپي راهاندازي شد كه مسئوليت مديريت كلوپ را به عهده بگيرم و هدف از راهاندازي چنين مجموعهاي ?قط بالا بردن روحيه بيماران و بهبود و كيفيت زندگيشان و هدفمند ساختن آنان بود ما خيلي زود در اين باشگاه توانستيم براي بيماران در رشتههاي زبان انگليسي، كامپيوتر، خطاطي، نقاشي، يوگا- مديتيشن استاد بگيريم و بهترين اساتيد حاضر به همكاري با ما شدند و بيماران به صورت رايگان از اين كلوپها استفاده ميكنند. خود من هم در رشته موسيقي آموزش نواختن سهتار و تئوري موسيقي به علاقهمندان فعاليت ميكنم. در محوطه اين كلوپ، زمين بازي براي فوتبال، واليبال، تنيس و تنيس روي ميز داريم و هركس كه مايل باشد از بيماران در باشگاه تو? تحويل گرفته و مشغول ورزش ميشود و ميتواند در اين محيط آرام با همدردان خود جلسه گذاشته و از مشكلات و يا تجربيات هم استفاده كنند در كل سعي ميكنيم به حرف هم گوش داده و به هم بگوييم: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» حدود بيست سالي ميشود كه من سهتار مينوازم و استادان بزرگي را هم ديدهام هنوز، هم كلاس ميروم و هم شاگردي ميكنم و در ضمن در هفته چند شاگرد را به صورت خصوصي در منزل تعليم ميدهم پنجشنبهها هم در باشگاه آموزش ميدهم. عصر پنجشنبه هم به همراه چند تن از نوازندگان ديگر در محيط باشگاه يك گروه موسيقي ترتيب داده و به تمرين ميپردازيم.
كاش صدايم به گوش همه بيماران روي كره زمين ميرسيد تا به آنها بگويم: تا خداوند اراده نكند حتي برگي از درخت نميافتد پس با ايمان زندگي كنند و تا نفس باقيست، بايد زيست. ميخواهم بگويم كه هيچ وقت براي ياد گرفتن دير نيست و هميشه اميد حرف آخر را ميزند و با داشتن اميد ميشود سختترين بيماريها را در داخل بدن تحت كنترل درآورد، بايد بدونيم كه جزيي از خدائيم و خداوند از روح خودش در انسان دميده است پس ميتوانيم همان شويم كه دوست داريم ما انسانها بايد از اين همه هارموني و نظم در طبيعت درس بگيريم و اين هماهنگي را به ديگران بياموزيم و به همنوعان خود درس استقامت و ايستادگي و صبر بدهيم.
من امروز ديگر دريغ گذشتهها را نخورده و هرگز از خداي خود گله نميكنم كه مثلاً چرا من بايد به اين بيماري دچار شوم يا چرا و چراهاي ديگر. من او را شاكرم و ميستايم كه اين نعمت را به من داد تا او را بيشتر بشناسيم. چشمم بازتر شد و افق ديدم وسيعتر. اندوختههايم افزونتر و تجربياتم بيشتر.
من ديگر آن كسي نيستم كه مسائل پيش پا افتاده كوچك و بزرگ بتواند من را از پاي درآورده و حال مرا بد كند. احساس ميكنم الان خيلي قوي هستم و به هر چيزي كه لايقش باشم ميتوانم دست پيدا كنم.
هر روز از روز قبل اميدوارتر، اميدوار به اينكه آن روز فرا خواهد رسيد كه هيچ كسي به دليل نداشتن آگاهي به اين بيماريها دچار نشود و مردم همگي روشن باشند، به اميد آن روزي كه انگ و تبعيض ا زروي بيماران برداشته و همه اين بيماري را خوب بشناسند و كسي نباشد مثل بنده از روي ندانستن در جمع دوستانش روي بدن خود خالكوبي كرده و به وسيله همين خالكوبي خونش آلوده شود. به اميد روزي كه ديگر اشتباهات باعث نشود خون آلوده به كسي تزريق شود. و هيچ مادري و فرزندي ندانسته آلوده نشوند.
«توفان»
+ نوشته شده در شنبه ۹ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 23:30 توسط لیلا
|