داستان > بازگشت
گوشي تلفن را برداشتم. اين چهارمين باري بود كه آن روز به اشكان زنگ ميزدم. به تلفنم جواب داد. گفتم: سلام، حالت چطوره؟در صدايش اضطراب و غم موج ميزد: سلام، من خوبم. تو چطوري؟اين چهارمين باري بود كه در آن روز حال يكديگر را ميپرسيديم. بدون اينكه جواب احوالپرسياش را بدهم گفتم: اشكان تو مطمئني كه فردا بايد بريم؟!
- اگه تو نخواي نميريم.
پاسخش چنان محكم بود كه فهميدم حق انتخاب را به من واگذار كرده است. درست مثل آن شب. آن شب هم در آخرين لحظات انتخاب را بهعهده من گذاشت و من رفتن را برگزيدم. گفتم: بريم. قرار بر اين شد كه صبح فردا، ساعت شش دنبالم بيايد تا با هم به تهران برويم. شب به سختي توانستم چند ساعتي بخوابم. اگر قرص خوابآور ميخوردم، ممكن نبود بتوانم سر وقت بيدار شوم. بنابراين به يكي دو قرص آرامبخش اكتفا كردم.ساعت پنج بيدار شدم. علي و بيتا خواب بودند. به آرامي آماده شده و لباس پوشيدم. در آخرين دقايق همسرم چشم گشود و پرسيد: داري ميري؟
- بله،ميبيني كه! دارم ميرم.
|
|
- مواظب خودت باش
صبح زود بود كه اشكان آمد، ساكم را برداشت مو به طرف در دويدم.
- صبح به خير.
اشكان آرام بود. اما يك آرامش ساختگي. پرسيدم: نميترسي؟!
نگاه كوتاهي به صورتم انداخت و پاسخ داد: نه، گلم تو ميترسي؟
- يه كم.
- من بيشتر احساس نفرت ميكنم تا ترس.
تابلوي سبز به «تهران خوش آمديد» دلم را لرزاند. ازآخرين باري كه به آن شهر قدم گذاشته بودم سه سالي ميگذشت. اشكان پرسيد: اول ناهار بخوريم يا بريم بيمارستان؟
گرسنه نبودم. جواب دادم: بريم بيمارستان. اشكان راه را خوب بلد بود. جلوي يك بيمارستان خصوصي از ماشين پياده شديم. پس از ورود به طبقه سوم رفتيم. اشكان از پذيرش سوال كرد: آقاي محمود فرنودي تو كدام اتاق هستند.
اتاق را پيدا كرديم واشكان قبل از من وارد شد. وقتي وارد شدم پيرمردي را كه به روي تخت افتاده و رنگ به صورت نداشت ديدم ولي مادر آنجا نبود. پيرمرد انگار توي ذهنش دنبال نسبتمان با خودش ميگشت مادر به اتاق آمد و به سمت پيرمرد رفت و گفت: ببين محمود، اينا بچههامونن. اومدن تو رو ببينن. ناگهان پيرمرد با صداي خشني كه هيچ هماهنگي با ظاهرش نداشت گفت: اومدن دنبال ارث و ميراث؟! اشكان رو به مادر كرد و با غرور جواب داد: اول زنگ بزن وكيل اين بندهخدا بياد و ما دو تا رو از ارث محروم كنه، بعد ميتونيم با هم حرف بزنيم.پس از گفتن اين جمله از اتاق بيرون رفت. مادر با دستپاچگي پسرش را دنبال كرد. من همچنان به پدر خيره شده بودم. به آن پيرمرد پيري كه ديگر دستانش قدرت تازيانه زدن نداشتند. به آن اندام نحيف كه ديگر نميتوانست قلدري كند و زور بگويد، ولي هنوز قادر بود نيشزبان بزند و دل بشكند. فرياد مادر محيط را برآشفت: ببين محمود! اين بچهها بعد از اين همه سال برگشتن پيش ما به خداوندي خدا اگه كاري كني كه دلخور بشن و برن رو همين تخت مريضخونه ولت ميكنم و ميرم! ديگه تحملم تموم شده، پات لب گوره، خجالت بكش!...
مادر از اتاق بيرون رفت. حالا من بودم و آن پيرمرد. ديگر از او نميترسيدم. همه حسها جاي خود را به نفرت و بيزاري داده بودند. پدر با همان صداي خشدار پرسيد: الان چكار ميكني؟
- خياطي، من و شوهرم تو اصفهان يه خياطي معروف داريم. با هم كار ميكنيم.
- پس شوهرتم خياطه!
جملهاش بوي تمسخر ميداد به همين دليل گفتم: فكر ميكنيد لباسهاي تنتونو كي دوخته؟! يه فضانورد يا يك فيزيكدان؟!
با خشم گفت: لياقتتون همين قد بود. آدما به چيزي ميرسن كه لياقتشو دارن.با لحني تهديدآميز جواب دادم: واقعا! پس لياقت شما هم همين تخت بيمارستانه با زن و بچهاي كه ولتون ميكنن و ميرن.آن شب پدر به شدت مرا تنبيه كرد. چون او همه چيز را كامل ميخواست. نمره كامل، بچههاي كامل و زن كامل. ما حتي اجازه نداشتيم با كسي دوست شويم. يكبار كه دوست اشكان با خانه ما تماس گرفت، پدر قشقرقي به راه انداخت كه نگو. در خانه ما همه چيز ممنوع بود. تلويزيون ممنوع، حرف زدن ممنوع، كتاب غيردرسي ممنوع، لباسهاي رنگ روشن ممنوع، دوست ممنوع، خنده ممنوع، گريه ممنوع و...
با بيتفاوتي جواب دادم: ولي من هميشه آدامس ميجوم.
مادر، اشكان را به اتاق بازگرداند. پدر احساس خطر كرده بود و به همين خاطر با ملاطفت بيشتري حرف ميزد. يعني ديگر به ما ناسزا نگفت. او حتي از اشكان نپرسيد كه به چه كاري مشغول است. تشكيل خانواده، داده يا نه. مادر سعي ميكرد جو را صميمي كند. اما بين همه ما ديوار بود. يك ديوار سنگي محكم.
يك ساعت بعد، من و اشكان اتاق را ترك كرديم. مادر پشت سر ما آمد. اشكان گفت: بعدازظهر برميگرديم اصفهان.
مادر: اگه شماها برين منم مييام. ديگه تحمل ندارم.
ما مستاصل به يكديگر نگاه كرديم. مادر گفت: اين كليد رو بگيريد، امشب بريد خونه ما، چند روزي اينجا بمونيد. اون ميخواد با شما خوب باشه اما نميتونه. بهش فرصت بديد.
من كليد را گرفتم. قبل از رفتن به خانه ناهار خورديم. زندان كودكي ما چندان فرقي نكرده بود. اشكان حاضر نشد به اتاق خودش برود. او توي هال روي كاناپه خوابيد. ولي من به اتاق كوچك و ساده نوجوانيم قدم گذاشتم.
كشوها و كمد را وارسي كردم بعد از هجده سال همه چيز سر جاي خودش بود. كفشها، كتابها و حتي آلبوم عكس، عكسهاي كودكي، كودكي از دست رفته ما. داشتم گريه ميكردم. سه سال پيش كه بيتا را به تهران آوردم تا مادر ببيندش به او گفتم: تو هم بيا با من بريم. آخه تا كي ميخواي وايسي و بداخلاقيهاشو تحمل كني؟!ولي مادر زيربار نرفت.
حالا چي شده بود كه پدر را تهديد ميكرد! هميشه از خودم ميپرسيدم، آيا واقعا او ما را دوست ندارد. حتي با رفتن ما نيز تغيير نكرد. من از هجده سالگي توي خياطي كار كردم و اشكان به حرفه تراشكاري پرداخت. حالا من يك ژورنال كار ماهرم و اشكان صاحب يك كارگاه تراشكاري است.اين چيزي بود كه پدر حتي تصورش را هم نميكرد. او ميخواست از من يك فضانورد بسازد و از اشكان يك دانشمند. دانشمند بودن و فضانورد شدن خيلي هم خوب است، اما به چه قيمتي؟صبح با صداي زنگ تلفن از خواب پريدم. مادر بود كه ميخواست مطمئن شود آن روز عصر براي ملاقات پدر به بيمارستان خواهيم رفت.
صداي خسته او مرا واداشت كه بخواهم او به خانه بيايد و من به جايش به بيمارستان رفته و از پدر مراقبت كنم.مادر از پيشنهادم متعجب شد و با ترديد آن را پذيرفت. به سرعت آماده شدم. ساعتي بعد به همراه برادرم در بيمارستان بودم. اشكان مادر را به خانه بازگرداند و من به اتاق پدر رفتم. مثل هميشه عبوس و بداخلاق بود و مدام غر ميزد كه چرا مادر او را با آن حالش رها كرده و رفته است. من هجده سال از عمرم را زير سلطه او گذراندم و هجده سال ديگر را آزاد زندگي كردم و در مدت آزادي چيزهاي زيادي آموخته بودم. ميدانستم كه با هر انساني ميبايست رفتار به خصوصي داشت. بارها اشخاص عصباني و بداخلاق را نرم كرده بودم و اين رمز موفقيتم بود. بنابراين تصميم گرفتم پدر را به چشم يك مشتري نگاه كنم، كسي كه قرار است به او عشق بفروشم و در ازاي آن محبت بگيرم.
در حاليكه از درد كمر ميناليد سعي كردم تختش را تا اندازهاي كه ميخواست بالا ببرم و او فرياد ميزد: مردم! تو داري منو ميكشي. ببرش بالا. بيارش پايين...
دستهايم را به كمرم زدم و گفتم: ميدونيد پدر، مشكل اينه كه شما از تختتون خسته شديد. بايد بيان پايين و راه بريد.با عصبانيت جواب داد: من نميتونم راه برم. تو داري منو ميكشي. دختره بيعقل...
به جاي اينكه بايستم و به بد و بيراه او گوش كنم، از اتاق بيرون رفته و از پرستار ويلچر خواستم. آنگاه در حالي كه به من ناسزا ميگفت به كمك همان پرستار او را روي ويلچر گذاشته و از بخش بيرون بردمش. هواي مطبوعي بود. از ميان باغچهها و درختان عبور كرديم. اول گفت:
- منو بذار تو آفتاب، سردمه.
همين كار را كردم. بعد شروع به داد و بيداد كرد كه جلوي آفتاب پوستش ميسوزد. به سايه بردمش دوباره اعتراض كرد كه سردش شده. او را در سايه يك درخت گذاشتم و نزديكش روي نيمكت نشستم. هنوز فرياد ميزد، گفتم: ميدونيد اون پرستار راجع به شما به من چي گفت؟در حاليكه تظاهر به بيتفاوتي ميكرد گفت: برام مهم نيست.
- ميگفت، معلومه كه پدرتون آدم بااصل و نسب و مهمي بود.
- چرند نگو
- چرند! چي داريد ميگيد؟! ظاهرتون كاملا نشون ميده كه آدم تحصيلكرده و بافرهنگي هستيد. پدر خودش را جمعوجور كرد و گفت:هيچ از اين پرستار خوشم نمي ياد.
- منم مثل شما. دلم ميخواست ببرمتون خونه خودم ازتون پرستاري كنم.
- ميخواي منو به كشتن بدي، اموالمو بالا بكشي؟
من طوري رفتار ميكردم كه انگار گوشه و كنايه و ناسزاهايش را نميشنوم. برايش گل چيدم و او عصباني شد. موقع ناهار لجبازي كرد وظرف غذايش را به ديوار كوبيد. اما من مدام لبخند ميزدم و از او تعريف ميكردم. گاهي هم سر به سرش ميگذاشتم. بعدازظهر كه مادر به بيمارستان آمد با همان زبان نيشدارش به او فهماند كه ترجيح ميدهد در نزدش بمانم.روز دوم به اوگفتم: ميدوني باباجون، خيلي حيف شد كه شما پشت نداريد.
پرسيد: منظورت چيه؟
- اگه اشكان ازدواج كرده بود و يه پسر ميآورد نسل فرنوديها حفظ ميشد.
- من به اين چيز اعتقاد ندارم! حالا چرا اشكان ازدواج نكرده؟
- چون ميترسه نتونه پدر خوبي باشه.
او چند لحظه به فكر فرو رفت و عاقبت گفت: پدر خوب بودن، كار سختيه. مادرت بايد با اشكان حرف بزنه. با اينكه پيري پدر را كج خلقتر كرده بود. اما ضعف و بيماري سبب ميشد بيشتر از گذشته پذيراي توجه و محبت باشد.
او همانند بچهها به تعريف و تمجيد واكنش نشان ميداد يعني اول آن را رد ميكرد و بعد ميپذيرفت. حدود يك هفته روز و شبم را با پدر سر كردم. گاهي از دستم عصباني ميشد و روي هم رفته، نتيجه عالي بود. پس از آن هفت روز او از من خواست كه دختر و همسرم را به ديدنش بياورم. آنها نيز استقبال كردند. گرچه همسرم را با تحقير «مرد خياط» صدا ميزد ولي من ناراحت نميشدم. زيرا با خودم گفتم: «نيش عقرب نه از سر كينه است، اقتضاي طبيعتش اين است» و مدام اين را براي ديگران تكرار ميكردم.
پدر بدجوري به اشكان گير داده بود كه بايد زن بگيره و اين مسئله بساط شوخي و خنده را فراهم ميساخت.
با كوششي كه من كردم خانواده ما پس از سالها دور هم جمع شدند. پدر از بيمارستان مرخص شد. گرچه او هنوز گاهي تلخزبان و كنايهگوست، ولي ما را پذيرفته و ته دلش دوستمان دارد.من از اينكه بعد از اين همه سال دور هم جمع شديم بسيار خوشحالم، اما حسرت سالهاي از دست رفته هرگز از دل ما بيرون نخواهد رفت.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷ ساعت 16:55 توسط لیلا
|
