تبليغاتX
تبسم زندگی


تبسم زندگی

اجتماعی فرهنگی خبری

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد!...؟



نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 21:54 توسط لیلا | |

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1:42 توسط لیلا | |

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، دنیا رو گرفته بود.یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوق اش اجازه خواست تا برای نجات دوست اش برود و او را از باتلاق خارق کند.

مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کرده ای این کار ارزشش را دارد یا نه ؟دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را به خطر بیندازی.

حرف های مافوق تاثیری نداشت و سرباز به نجات دوست اش رفت.به شکل مجزه اسایی توانست به دوست اش برسد،او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ ان ها رفت، سربازی که در باتلاق افتاده بود را معاینه کرد و با مهربانی و دل سوزی به دوست اش نگاه کرد وگفت ک من به تو گفتم که ممکنه ارزش اش رو نداشته باشد، دوست ات مرده و تو خودت هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.

سرباز در جواب گفت :قربان ارزش اش را داشت.

ــ منظورت چیه که ارزش اش رو داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ؛ ارزش اش رو داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ، هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت جیمی .... من می دونستم که تو به کمکم می ایی !!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طوری به مساله نگاه کنی.

جسارت داشته باش و هر انچه را قلبت می گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.

ارزش هدف ها مون ، ارزو ها و خواسته ها چه قدره ؟


نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1:6 توسط لیلا | |

نقل است پسر بچه‌ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه‌ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می‌شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول پسر بچه چندین میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته، همانطور که یاد می‌گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ‌های کوبیده شده به دیوار کمتر می‌شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان‌تر از کوبیدن میخ‌ها بر دیوار است...

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی‌شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می‌تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخ‌ها را از دیوار درآورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ‌ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخ‌های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته‌اش نمی‌شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف‌هایی می‌زنی، آن حرف‌ها هم چنین آثاری به جای می‌گذارد. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:38 توسط لیلا | |

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت..

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد..

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد....

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 18:44 توسط لیلا | |

زماني آسمان نزديك بود

دست بلند مي كردم و تكه اي از آن مي شد مال ما

دست تو به سفیدی هایش می رسد

یک ذره خدا می خواهد این تن خسته

آسمان ما تو

بوی گندم هم مال تو

کمی خدا می خواهم


نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت 18:37 توسط لیلا | |

چتر هایی بر سر انسانها می بینم

دلم می گیرد

باران,  خدا را بر خانه ها فرود می آورد

چرا با خدا فاصله ایجاد کنیم!


شاید آن بالادست ها آنقدر خوشی می باشد که اشک شوق دیگران بر سر ما می ریزد

ولی نه!

خوشی ها همینجاست

من اشتباهاتم را دوست دارم زیرا خدا را به یادم می آورد

نمی خواهم به جایی برده شوم که بی هیچ دردی باشم یا همیشه در درد و غم باشم

آنجا از انسان بودنم بیزار می شوم

انسان شده ام تا اشتباه کنم

تا پند بگیرم

تا کامل شوم

تا خدارا ببینم

ولی تکرار نکنم!

آن روز که به زمین فرستاده شدم را دوست دارم

زیرا بهشت اینجاست ... جایی که می توان خدارا لمس کرد شنید خواند و فریاد زد و ....

جایی که نه در شکست ها بلکه در پیروزی ها هم خدا احساس می شود

در زندگی روزمره انسانها خدا شنیده می شود ولی گوشهای کمی می شنوند

انسانها در روزمرگی های خود خدا را از یاد برده اند

ولی خداوند همچنان با آنهاست

امتحانشان می کند تا لذت بعد از آن را بچشند

خدایی کردن سخت است چون نگران همه این انسانهای چتر بدست باید باشد!

باران بهانه است

شاید ریزش قطرات آب نشانه ای از او باشند که بیدار شوید .. چترها را  از سر بردارید ..

فواصل را کم کنید و کمی از ترس خود را برهانید   و اندکی تقلید های کورکورانه را کنار بگذارید

بهشت اینجاست اگر کمی تفکر کنید...

 

 امضا: خودم !


نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:58 توسط لیلا | |

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:33 توسط لیلا | |

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند.

و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.

اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و

قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری...

 زندگی همین است!


نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:12 توسط لیلا | |

فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند دعای او را مستجاب کرد.

در عالم شهود او را وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه , ناامید و در عذاب  بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا , جمعی از مردم , همان قاشق های دسته بلند و...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم!! چرا مردم در اینجا شادند. در حالی که در اتاق دیگر بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ ندا آمد که در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشفش غذا در دهان دیگری می گذارد ,چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد...



نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:15 توسط لیلا | |

"لیندا بریتیش"معلم برجسته ای بود که با تمام وجود  محبتش را ایثار می کرد.او اوقات فراقتش را به

 نقاشی و سرودن شعر می گذراند.

در ۲۸ سالگی سردردهای بسیار شدیدش اغاز شد و پزشکان تشخیص دادند که اومبتلا به یک تومور

 مغزی بسیار پیشرفته است.طبق نظر انها احتمال موفقیت عمل جراحی تنها حدود دو درصد بود و بنابر

 این تصمیم گرفتند که تا حدود ۶ ماه دست نگهدارند.

لیندا که به ذوق و خلاقیت هنری خود پی برده بود در این ۶ ماه با سرعتی باور نکردنی شعر و نقاشی را

 دنبال کرد.تمامی اشعار او به استثنای یکی از انها در مجلات به چاپ رسیدند.و تمامی تابلوهایش به جز

 یکی در معتبرترین نگار خانه ها به نمایش درامد و به فروش رفت.

در پایان ۶ ماه او تحت عمل جراحی قرار گرفت.اما در اخرین شب تصمیم به خلق بزرگترین اثر هنری خود

 گرفت: لیندا در وصیت نامه خود تمام اجزای بدنش را به کسانی که بیش از او نیاز داشتند اهدا کرد.

متاسفانه عمل جراحی به نتیجه نرسید بلافاصله چشم های او به یک بانک چشم در ایالت مریلند

 فرستاده شد تا جوان ۲۸ ساله ای از ظلمت و تاریکی به دنیای روشنی ها بیاید.

مرد جوان با گرفتن نام و نشانی والدین اهدا کننده بدون اطلاع قبلی و با هدف تشکر و سپاس به شهر

 انان رفت  و زنگ خانه را به صدا دراورد.

وقتی خودش را معرفی کرد خانم بریتیش او را در اغوش کشید و گفت که اگر جایی  را در این شهر ندارد

 تعتیلات اخر هفته را با او وهمسرش بگذراند.مرد قبول کرد.همان روز وقتی اتاق لیندا را تماشا می کرد

 متوجهکتاب افلاطون شد.او هم افلاطون را با خط بریل خوانده بود.بعد کتاب هگل را دید.او هم این کتاب

 ها را در زمان نابینایی اش با خط بریل خوانده بود.

صبح روز بعد خانم بریتیش که به مرد جوان خیره شده بود گفت:" می دانی من مطمئنم که قبلا یک

 جایی تو را دیده ام اما یادم نمی اید کجا؟" و ناگهان چشمانش برقی زد.به سرعت به طبقه بالا رفت و

اخرین نقاشی لیندا را که تصویری از چهره مرد ایده الش بود با خود اورد.این نقاشی در یک برنامه

 تلویزیونی با چهره مرد جوان مطابقت داده شد.شباهت انها غیر قابل باور بود.سپس مادر لیندا اخرین

 شعر او را که در بستر مرگ سروده بود, اینگونه خواند:

دو قلب در گذر از سیاهی های شب

به دام عشق در می افتند

دو قلبی که هرگز

فرصت دیدارشان نیست...


نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 23:14 توسط لیلا | |

مردی عتیقه شناس در خانه دهقانی کاسه ای نفیس کنار ایوان نهاده دید که گربه ای در ان اب می خورد

 خواست بی انکه طمع روستایی را تحریک کند کاسه را صاحب شود.پس زبان به تعریف گربه گشود و از

  دهقان خواست که گربه را به او بفروشد.دهقان گفت :"حالا که دوستش دارید قابلی ندارد قربان ! پنج

تومان بدهید برش دارید مال شما!"عتیقه شناس گربه را خرید و به تعارف صاحب خانه چایی نوشید.زمان

 رفتن با تظاهر به اینکه تازه متوجه کاسه شده است گفت:"چه خوب! داشتم فکر می کردم حیوان را با

چه اب بدهم ؟ حقش است یکی دو تومان بدهم و این کاسه را هم با خود ببرم" و مشغول خواندن

 خطوطی شد که روی کاسه نوشته شده بود.دهقان کاسه را از او گرفت و گفت: "زحمت نکشید قربان

انچه شما از دور می خوانید من از برم اینجا نوشته است چیزی را که باعث میشود روزی چهار پنج گربه

 بی قابلیت یکی پنج تومان به فروش برسد به هیچ قیمتی مفروش!!!!"

نکته: و چه بسیاری که با ادمهای اطرافشان همان برخوردی رادارند که مرد عتیقه فروش با گربه داشت.

 انها به دیگران نزدیک می شوند  ابراز محبت می کنند اما در ورای این ابراز علاقه نگاهی ابزار وجود

دارد.انها می خواهند از دیگران به عنوان وسیله ای برای رسیدن به مقاصد و خواسته های دیگرشان سود

 ببرند.این ابراز علاقه واقعی نیست تصنعی است.در حالیکه عشق یعنی پذیرش انسانها همانطور که

 هستند و خواستنشان تنها بخاطر خودشان  . عشق به ادم ها نزدیک می شود تا خدمتی ارائه

دهد.بدون هیچ چشمداشت و توقع پاسخی. عشق بی مدعاست و بی توقع . ارزش عشق به همین

 است و گرنه عشق نام نمی گرفت.

از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته "مسعود لعلی"

نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 23:7 توسط لیلا | |

شما در زندگیتان چقدر مثبت اندیش هستید؟در مقابل سختی ها ومشکلاتتان چه عکس العملی دارید؟

 

همین الآن یک قلم وکاغذ بردارید وقبل از آنکه ادامه ی مطلب را بخوانید ۳  جمله ی مثبت بنویسید .آنگاه بعد از خواندن ادامه ی مطلب می توانید قضاوت کنید که چگونه فردی هستید مثبت اندیش یا ....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:45 توسط لیلا | |

خداوندگفت:دیگرپیامبری  نخواهم فرستاد از آنگونه  که شما انتظار دارید،اما جهان هرگز بی پیامبر نخواهدماند.وآنگاه پرنده ای را به رسالت مبعوث کرد.پرنده آوازی خواند که در هر نغمه اش خدا بود.عده ای به او گرویدن وایمان آوردند.وخدا گفت:اگر بدانید ،حتی با آواز پرنده ای می توان رستگار شد


خداوند رسولی از آسمان فرستاد.باران،نام اوبود.همین که باران باریدن گرفت،آنان که اشک را می شناختند،رسالت او را دریافتند،پس بی درنگ توبه کردند وروحشان را زیر باران بی دریغ خدا شستند.خدا گفت:اگر بدانید،با رسول باران هم می توان به پاکی رسید.

خداوندپیغامبر باد را فرستاد،تا روزی بیم دهد وروزی بشارت .سپس باد روزی طوفان شد وروزی نسیم .وآنان که پیام او را فهمیدند،روزی در خوف وروزی در رجا زیستند.خدا گفت:آن که خبر باد را می فهمد ،قلبش در بیم وامید می لرزد وقلب مؤمن این چنین است.

خدا گلی را از خاک برانگیخت تا معاد را معنا کند.وگل چنان از رستاخیز گفت که از آن پس هر مؤمنی که گلی را دید ،رستاخیز رابه یاد آورد.خدا گفت:اگر بفهمید،تنها با گلی قیامت خواهد شد.

 خداوند یکی از هزار نامش را به دریا گفت.دریا بی درنگ قیام کرد وسپس چنان به سجده افتناد که هیچ از هزار موج او باقی نماند.مردم تماشا می کردند،عده ای پیام دریا را دانستند .پس قیام کردند وچنان به سجده افتادند که هیچ از آنها باقی نماند.خداوند گفت:آنکه به پیغمبر آبها اقتدا کند به بهشت خواهد رفت.

 وبه یاد دارم فرشته ای به من گفت:جهان آکنده از فرستاده وپیغمبر ومرسل است،اما همیشه کافری هست تا باران را انکار کندوبا گل بجنگد،تا پرنده را دروغگو بخواند وباد را مجنون ودریا را ساحر.اما هم امروز ایمان بیاور که پیغمبر باد ورسول باران وفرستاده ی باد برای ایمان آوردن تو کافی است.


نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:39 توسط لیلا | |


 در این روزهای خاکستری

شانه ای می خواهم

گرم و صمیمی

تکیه گاهی،مرهمی ویا شاید

یاری...

اما نه،

گوشی می خواهم

که مرا بشنود

گوشی که فریاد گم شده در

حنجره ام را بفهمد

و باور کند که من هم

در داشته های بیکران خود

نداشته ای دارم

در این روزهای تب دار

خاکستری

گوشی می خواهم

برای گفتن قِصه غـُصه هایم


نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:30 توسط لیلا | |

یک روز وقتی کارمندان به اداره رسیدند٬ اطلاعیه ی بزرگی را در تابلو اعلانات دیدند که روی آن نوشته شده بود:”دیروز فردی که همیشه در اداره مانع پیشرفت شما بود ٬ در گذشت. مراسم تشییع جنازه فردا ساعت۱۰ صبح در سالن اجتماعات بر گزار می شود.”

در تمام اداره صحبت از این اعلامیه عجیب بود همه ناراحت از مرگ همکار ولی کنجکاو بودند بدانند چه کسی مانع پیشرفت بوده

فردا صبح همه کارمندان ساعت ۱۰ به سالن اجتماعات رفتند. رفته رفته جمعیت زیاد شد.همه در تفکر بودندو انتظار…

در همان حال نیز فکر های رنگارنگی از موفقیت هایی که هیچگاه به آنها دست نیافتند و کارهایی که هیچ گاه برای انجامشان اقدام نکردند ٬ به ذهنشان می آمد.

کارمندان در صفی قرار گرفتند تا برای ادای احترام به کنار تابوت بروند.

وقتی به درون تابوت نگاه می کردند٬ ناگهان خشک شان می زد و زبان شان بند می آمد.

درون تابوت:

آیینه ای بود که هر کس به درون تابوت نگاه می کرد تصویر خود را در آن می دید!

نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:15 توسط لیلا | |

باز می بارد باران

باز هم می گویند :

شیشه ی پنجره را باران شست ...

چه کسی می داند که دلم شسته شدن می خواهد؟!

هوس رفتن زیر باران...

هوس خیس شدن در باران ...

هوس پاک شدن با باران ...

دل من در پی تو هست روان .

دل من باز تورا می خواهد...

دل من یاد تورا میخواهد ...

دل من شسته شدن می خواهد...

دل من رستن ازاین دام جهان می خواهد .

من چنین می خواهم :

که سکوتم لبریز از شبنم باران باشد ...


نوشته شده در یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 21:25 توسط لیلا | |

ببینید چگونه اولویت های شما درباره شکل ها و ترکیب و اندازه آن ها می تواند معرف شخصیت شما باشد .

1- شما دریا را با چه رنگی تشریح می کنید ؟ آبی تیره ، شفاف ، سبز ، گل آلود

2- دلتان می خواهد در کدام قسمت کوه باشید ؟

3- چه شکلی را دوست دارید : دایره ، مربع ، یا مثلث ؟ دلتان می خواهد این شی چقدر بزرگ باشد و از چه جنسی ساخته شده باشد ؟ چوب ، شیشه ، الماس یا فلز؟

4- در ذهن شما اسب چه رنگی است ؟ قهو ای سیاه یا سفید

5- فرض کنید در راهرویی راه می روید دو در می بینید یکی در 5 قدمی سمت چپ تان و دیگری درانتها ی راهرو . هر دو در باز هستند یک کلید روی زمین درست جلوی شما افتاده آیا آن را برمی دارید ؟

6- توفانی در راه است کدامیک را انتخاب می کنید : یک اسب یا یک خانه ؟

7- این رنگها را به ترتیب اولویتی که برایتان دارند بنویسید : قرمز ، آبی ، سبز ، سیاه و سفید .

مجله نگاه اول


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 22:52 توسط لیلا | |

 سلام به تو که فکر می کنی خیلی باهوشی ! بعد از خواندن هر سوال باید بعد از 5 ثانیه به سوال جواب دهی .

 ۱- بعضی از ماهها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه از سال 29 روز دارد ؟ 

۲- اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت 1 قرص بخور چقدر طول می کشد تا تمام قرص ها خورده شود ؟

 ۳- من ساعت 8 شب به رختخواب رفتم و ساعتم را کوک کردم که 9 صبح زنگ بزند . وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم چند ساعت بود که خوابیده بودم ؟

۴- عدد 30 را به نیم تقسیم کن و عدد 10را به حاصل آن اضافه کن چه عددی به دست می آید ؟

۵- مزرع داری 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفندهایش به جز 9 تا مردند. چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است ؟

۶- اگر تنها یک کبریت داشته باشی و وارد اتاق سرد و تاریک شوی که در آن یک بخاری نفتی ، یک چراغ نفتی و یک شمع باشد اول کدام را روشن می کنی ؟

۷-  فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد . خرسی بزرگ به این خانه نزدیک می شود این خرس چه رنگی است ؟

 ۸- حضرت موسی «ع» از هر حیوان چند تا با خود به کشتی برد ؟   

۹- اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانی و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنی و 7 مسافر جدید را سوار کنی و دردامغان 9 مسافر پیاده و 5 مسافر سوار کنی و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسی حالا بگو نام راننده اتوبوس چیست ؟

۱۰- اگر 2 سیب از 3 سیب برداری چند سیب داری ؟  

 ارزیابی تست :

بر اساس تعداد جواب های نادرست سطح هوش شما : 7 تا  در حد دانش آموز دبستانی ، 6 تا در حد دانش آموز دبیرستانی ، 5 تا در حد دانشجو ، 3 تا در حد استاد دانشگاه ، و یکی در حد یک مدیر ارشد . خب حالا فکر می کنی سوالات ده گانه خیلی آسان بود ؟ بیا با هم جواب سوالات را بخوانیم .

پاسخ سوالات :



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 22:46 توسط لیلا | |

خواستم براي جشن تولد نامزدم هديه اي بفرستم به همين خاطر از خانم خوش پسندي كه يكي از همكارانم بود خواستم تا از مغازه جنب اداره يك جفت دستكش بسيار اعلا انتخاب كند تا برايش بفرستم ... پس از خريد، خانم خوش پسند هم براي خود يك جفت شورت انتخاب كرده و پس از اينكه هر دو بسته بندي آماده شد پول را به صاحب مغازه داديم و هنگام تحويل غافل از اينكه شاگرد خرازي بسته ها را اشتباهي داده، يعني بسته دستكش را به خانم و بسته شورت را به من داده ، من با اطمينان خاطر آن را باز نكردم و به منزل آمدم . نامه اي به خيال خود با انشا خوب براي نامزدم نوشتم و دستكش ها را براي او فرستادم ..


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 19:33 توسط لیلا | |

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی ابله سختی گرفت و بستری شد .نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود می نالید بیماری زن شدت گرفت و ابله تمام صورتش را پوشاند .مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید .موعد عروسی فرا رسید .زن نگران صورت خود که ابله انرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.مردم می گفتند چه خوب عروس نا زیبا همان بهتر که شوهرش نا بینا باشد.20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.همه تعجب کردند مرد گفت:"من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

نوشته شده در پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 12:23 توسط لیلا | |

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.
ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون شما زوجي اينچنين
مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين ، هر كدومتون مي تونين يك آرزو بكنين.
خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش رو تكون داد و..
اجي مجي لا ترجي
دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و شيك QM2در دستش ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،
خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه !!!
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
اجي مجي لا ترجي
و آقا 92 ساله شد!

نوشته شده در پنجشنبه 26 دی1387ساعت 13:49 توسط لیلا | |

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند، رسیدگی می‌کرد، متوجه نامه‌ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود؛ نامه‌ای به خدا.

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند. در نامه اینطور نوشته شده بود:

خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی‌ام با حقوق ناچیز بازنشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود، دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ‌کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی، به من کمک کن.

کارمند اداره پست خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه

آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد که آن‌را برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند، خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود؛ نامه ای به خدا. همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:

خدای عزیزم. چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با آن‌ها بگذرانم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی، البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آنرا برداشته‌اند.

نوشته شده در جمعه 13 دی1387ساعت 0:10 توسط لیلا | |

آیا تاکنون فکر کرده‌اید شخصیت‌های نام‌آور دنیا که همه آنها را می‌‌شناسند و اغلب از ثروتمند‌ترین‌های جهان هستند کار خود را با چه شغلی آغاز کردند و در ابتدا چه کاره بودند؟ بسیاری از آنها شغل‌هایی داشتند که هیچ ارتباطی با حرفه کنونی‌شان نداشت و بعضی دیگر به کارهایی آنچنان ابتدایی می‌‌پرداختند که برخی از ما انسان‌های گمنام و معمولی، انجام آن را دون شان خود می‌‌دانیم.

 (راد استوارت:) خواننده سرشناس انگلیسی در های‌گیت در شمال لندن به دنیا آمد و پدر و مادرش روزنامه‌فروشی داشتند. راد استوارت مدتی با باشگاه‌های (سلتیک) و (برنت فورد) کار می‌‌کرد بعد (گورکن) شد. در اوایل دهه شصت با (ویز جونز) خواننده فولکور آشنا شد و به موسیقی روی آورد و یک خواننده خیابانی شد. او دور اروپا سفر می‌‌کرد و آواز می‌‌خواند و پول جمع می‌‌کرد. جالب است بدانید که یک بار به جرم ولگردی از اسپانیا اخراج شد.

(مایکل دل:) موسس و رییس شرکت سهامی کامپیوتری DELL در یک رستوران چینی ظرفشور بود و ساعتی 2/5 دلار دستمزد می‌‌گرفت. او از این تجربه‌اش به نیکی یاد می‌‌کند و می‌‌گوید: (بهترین بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر کمی زودتر به رستوران می‌‌رفتم می‌‌توانستم نهایت استفاده را از او بکنم. او به کارش افتخار می‌‌کرد و به هر کسی که از در رستورانش وارد می‌‌شد اهمیت می‌‌داد.

شون (دیدی) کومبز: هنرپیشه و خواننده آمریکایی (روزنامه‌ پخش‌کن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شاید هرگز فکر نمی‌‌کرد این شغل آغازی برای رسیدن به وضعیت کنونی اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود.

(پول پوت:) کامبوجی قبل از این‌که یک خیانت‌کار جنگی معروف و جهانی شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جوانی در رشته نجاری و مهندسی رادیو تحصیل می‌‌کرد و بالاخره یک (معلم) شد و در یک مدرسه خصوصی در (پنوم پنه) تدریس می‌‌کرد ولی به خاطر گرایش به کمونیسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پول‌پوت) تغییر داد و عضو فدایی حزب کمونیسم کامبوج شد. سال‌ها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حکمرانی بیش از یک میلیون کامبوجی را کشت.

(اوپرا وینفری:) مجری سرشناس آمریکایی در (می‌‌سی‌سی‌پی) به دنیا آمد. پدر و مادرش بیش از حد جوان بودند و به همین خاطر مادربزرگش به او رسیدگی می‌‌کرد. او از سه سالگی خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به کلیسای محلی فرستاد. او می‌‌توانست آیات انجیل را به خوبی از حفظ بخواند. در شانزده سالگی یک روز در مسابقه رادیویی شرکت کرد و برنده یک ساعت مچی شد. وقتی برای گرفتن جایزه خود به ایستگاه رادیویی شهر رفت، مطلبی را برای تهیه‌کنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد.

(تری هچر:) هنرپیشه هالیوود در پنج سالگی توسط شوهر خاله‌اش مورد آزار قرار گرفت و به همین‌خاطر مبتلا به مشکلات روحی شد. وقتی کمی بزرگ‌تر شد به تحصیل در رشته بازیگری پرداخت ولی اولین شغل هچر در سال 1984 شغلی عجیب بود. او (تشویق‌کننده) تیم راگبی (سان فرانسیسکو )49 بود و به خاطر آن پول می‌‌گرفت.

(آدولف هیتلر:) در کودکی به مدرسه کلیسا می‌‌رفت و آرزو داشت کشیش بشود ولی در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بیرون انداخته شد. سپس به رشته هنر پرداخت ولی به دلیل بدقول بودن دو بار از آکادمی هنرهای زیبای وین اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگین شب‌ها را در پانسیون می‌‌گذراند و برای پول درآوردن (نقاشی) می‌‌کرد و کارت پستال می‌‌کشید. اگر جنگ جهانی اول شروع نمی‌‌شد شاید او یک نقاش شکست‌خورده می‌‌شد.

ولی پس از شروع جنگ هیتلر قلم را کنار گذاشت و اسلحه به دست گرفت و به ارتش آلمان پیوست. او آنقدر از جنگ لذت می‌‌برد که چند سال بعد تصمیم گرفت یک جنگ دیگر به راه بیندازد.

(سیلوستر استالونه:) همیشه آدم خشنی بود. او زمانی (جاروکش قفس شیرها) بود. در پانزده سالگی همکلاسی‌هایش می‌‌گفتند او بیش از همه احتمال دارد که زندگیش را روی صندلی الکتریکی به پایان برساند. او بعدها با فیلم (راکی) به شهرت جهانی دست یافت.

(دن براون) نویسنده رمان معروف (رمز داوینچی) که قبل از ساخته شدن، فیلم آن به زبان‌های مختلف ترجمه شده بود، در یک دبیرستان به (تدریس) مشغول بود.

(جنیفر لوپز:) مدتها قبل از آن‌که به خوانندگی روی آورد و تبدیل به یک ستاره شود هر روز لباس ساده‌ای بر تن می‌‌کرد و به دادگستری می‌‌رفت تا به شغل خود بپردازد چون او یک (مشاور قضایی) بود.

(بنیتو موسولینی:) دیکتاتور فاشیست ایتالیایی برای یک روزنامه کار می‌‌کرد و داستان دنباله‌دار می‌‌نوشت. یکی از داستان‌های او (معشوقه کاردینال) نام داشت که داستان اندوهبار یک کاردینال قرن هفدهمی و معشوقه‌اش را بیان می‌‌کرد.

(فیدل کاسترو:) شایع است که (فیدل کاسترو) رهبر کوبا (بیسبالیست) بود و برای یکی از تیم‌های مهم لیگ آمریکا بازی می‌‌کرد ولی این گفته اشتباه‌است. حقیقت این است که کاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولی بیسبال کار می‌‌کرد. او در سال 1946 در مسابقات بیسبال دانشگاه‌های حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن کار ساده را هم بد انجام میداد. نکته این‌جاست که به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود که توپ بازی کند بلکه رفته بود تا علم (حقوق) بیاموزد.

(بیل گیتس:) در عمارت کنگره واشنگتن (پادو) بود.

(ویلیام واتکینز:) رییس فعلی تکنولوژی Seagate در شیفت شب یک بیمارستان روانی کار می‌‌کرد. کار او این بود که مراقب بیمارانی که از کنترل خارج می‌‌شدند باشد.

(بیل موری:) کمدین آمریکایی بیرون یک بقالی می‌‌ایستاد و شاه بلوط می‌‌فروخت. او مدتی نیز پیتزا‌فروشی کرده است.

(راش لیمبو:) مجری معروف رادیویی آمریکا کفش واکس می‌‌زد.

(رابین ویلیامز:) هنرپیشه و کمدین معروف و محبوب هالیوود پانتومیم خیابانی اجرا می‌‌کرد.

(تامی هیل فایگو:) از طراحان بنام و معروف لباس که لباس‌های طرح او امروزه بر تن بسیاری از اهالی سرشناس هالیوود دیده می‌‌شود، زمانی که هیچ فروشنده‌ای حاضر نشد شلوارهای جین طرح او را در مغازه‌اش بگذارد و به فروش برساند در کنار خیابان و پشت یک وانت آنها را می‌‌فروخت.

(جری سینفلد:) کمدین، هنرپیشه و نویسنده آمریکایی تلفنی لامپ می‌‌فروخت.

(دمی مور:) که سال‌هاست دوستدارانش برای گرفتن امضا از او هم به او دسترسی ندارند؛ زمانی برای یک مغازه ظروف کرایه کار می‌‌کرد.
(جنیفر انیستون:) پیش‌خدمت رستوران بود.

(براد پیت) شوهر سابق جنیفر انیستون و همسر فعلی آنجلینا جولی یخچال حمل می‌‌‌کرد.

(گارت بروکس:) چند ماه قبل از این‌که رکورد جهانی را در موسیقی بشکند، فروشنده یک مغازه چکمه‌فروشی بود.

(جک نیکلسون:) بازیگر قدیمی هالیوود در پستخانه کار می‌‌کرد.

(استفان کینگ:) نویسنده، در یک مدرسه (سرایدار) بود و وقتی داشت کمدهای دانش‌آموزان را تمیز می‌‌کرد داستان اولین رمانش به ذهنش خطور کرد.

(هریسون فورد:) نجاری میکرد و به این کار خیلی علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتی داشته باشد به چوب و نجاری روی می‌‌آورد.

نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت 23:55 توسط لیلا | |

من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و

 همزمان قند توي دلم آب مي شود.




ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 4 آذر1387ساعت 16:36 توسط لیلا | |


Design By : Night Skin