تبليغاتX
تبسم زندگی

تبسم زندگی

اجتماعی فرهنگی خبری

خدایا

خدایا

چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی

چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم  نکردی

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی

چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است

خدایا

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی

خدایا

تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها

و وقتی به ازای نداشته ها  بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون...

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم:

          داده هایت...

                        نداده هایت... 

                                       گرفته هایت...

 

                                             ***

                                   خدا جونم ازت ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اردیبهشت1389ساعت 17:43  توسط لیلا   | 

داستان زنی که پسرش به سفر رفته بود

پسر  زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشت.
بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت:
«كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »
اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد .

او به خود گفت :
او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟ يك روز كه زن از گفته هاي مرد گو‍ژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . 

مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت . آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم .

در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت : «اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو  مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري » وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و  اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم  با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 22:52  توسط لیلا   | 

حضرت موسی چگونه جان داد؟

عزرائیل نزد موسی (ع) آمد، موسی (ع) پرسید: «برای زیارتم آمده‌ای یا برای قبض روحم؟»
عزرائیل: برای قبض روحت آمده‌ام
.
موسی: ساعتی به من مهلت بده تا با فرزندانم وداع کنم
.
عزرائیل: مهلتی در کار نیست
.
موسی (ع) به سجده افتاد و از خدا خواست تا به عزرائیل بفرماید که مهلت
دهد تا با فرزندانش وداع کند.
خداوند به عزرائیل فرمود: «به موسی (ع) مهلت بده!» عزرائیل مهلت داد
. موسی (ع) نزد مادرش آمد و گفت: «سفری در پیش دارم .
مادر گفت: «چه سفری؟
موسی (ع) فرمود: «سفر آخرت.» مادر گریه کرد
.
موسی (ع) نزد همسرش آمد، کودکش را در دامن همسرش دید، با همسر وداع کرد،
کودک دست به دامن موسی (ع) زد و گریه کرد، دل موسی (ع) از گریه کودکش سوخت و گریه کرد.
خداوند به موسی (ع) وحی کرد: «ای موسی! تو به درگاه ما می‌آیی، این‌گریه
و زاریت چیست؟
موسی (ع) عرض کرد: «دلم به حال کودکانم می‌سوزد .

خداوند فرمود: «ای موسی! دل از آنها بکن، من از آنها نگهداری می‌کنم و آنها را
در آغوش محبتم می‌پرورانم .
دل موسی (ع) آرام گرفت. و به عزرائیل گفت: جانم را از کدام عضو
می‌گیری؟
عزرائیل: از دهانت
.
موسی: آیا از دهانی که بی‌واسطه با خدا سخن گفته است جانم را می‌گیری؟
عزرائیل: از دستت
.
موسی: آیا از دستی که الواح تورات را گرفته است؟
عزرائیل: از پایت
.
موسی: آیا از پایی که من با آن به کوه طور برای مناجات با خدا رفته‌ام؟

عزرائیل نارنجی خوشبو به موسی (ع) داد، موسی (ع) آن را بو کرد و
جان سپرد. فرشتگان به موسی (ع) گفتند: یا اهون الانبیاء موتا کیف وجدت الموت؛ ای کسی که در میان پیامبران، از همه راحت‌تر مردی، مرگ را چگونه یافتی؟» موسی (ع) گفت: کشاة تسلخ و هی حیة؛ مرگ را مانند گوسفندی که زنده پوستش را بکنند، یافتم.»

+ نوشته شده در  جمعه 27 فروردین1389ساعت 22:47  توسط لیلا   | 

جامه ها

روزی زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند : " بیا در دریا شنا کنیم . "

برهنه شدند و در آب شنا کردند , و زمانی گذشت و زشتی به ساحل باز گشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت .

زیبا نیز از آب بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت , از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت .

تا این زمان نیز , مردان و زنان , این دو را با هم اشتباه می گیرند .

اما

اندک افرادی هم هستند که چهره ی زیبایی را می بینند و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد او را می شناسند و لباسهایش او را از چشمهای اینان پنهان نمی دارد .


" سرگردان "      اثر : جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 22:31  توسط لیلا   | 

دیوانه

در باغ دیوانه خانه ای , جوانی رنگ پریده  و جذاب و شگفت انگیز را دیدم . بر نیمکتی کنار او نشستم . گفتم : " چرا اینجایی ؟ "

مرد با تعجب به من نگاه کرد و گفت : " چه سوال عجیبی ! اما جوابت را میدهم . پدرم می خواست مثل او باشم ; عمویم هم می خواست من مثل خودش باشم . مادرم می خواست من تصویری از شوهر دریا نوردش باشم و از او پیروی کنم . برادرم فکر می کند باید مثل او ورزشکاری ماهر باشم . استاد فلسفه و استاد موسیقی و استاد منطقم هم می خواستند مثل آنها باشم و مصمم بودند که من بازتاب چهره ی خودشان در آینه باشم .

پس به اینجا آمدم . این جا را سالم تر می دانم . دست کم می توانم خودم باشم . "

سپس ناگهان به سمت من برگشت و گفت : " ببینم راه تو هم به خاطر تحصیلات و مشاوره ی خوب به اینجا ختم شده ؟ "

پاسخ دادم : " نه , من بازدیدکننده ام . "

و او گفت : " آه , پس تو یکی از آنهایی هستی که در دیوانه خانه ی آن سوی این دیوار زندگی می کند . "

سرگردان         اثر : " جبران خلیل جبران "

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 22:30  توسط لیلا   | 

خیلی وقته!

خیلی وقته اسمون از خوشحالی نمی باره .

خیلی وقته که چشا بغض خاکستری داره


خیلی وقته که دیگه یه سین هفت سینا کمه .

به جای سبزه و گل یه کاسه غصه و غمه

خیلی وقته عطر یاس تو کوچه ها حس نمی شه .

انگاری بوی گلا رفته برای همیشه

خیلی وقته که دیگه قناری ها نمی خونن

حتی بلبلا با گل ها الکی مهربونن

خیلی وقته که دیگه صدای فرهاد نمی یاد .

دیگه از بیستون عشق صدای فریاد نمی یاد

خیلی وقته که دیگه ستاره ها نور ندارن .

بچه ها اول مهر انگار دیگه شور ندارن

خیلی وقته که دیگه لیلی و مجنون نداریم .

خیلی وقته حتی یک عاشق مهربون نداریم


خیلی وقته که دیگه با هم صداقت نداریم . شایدم به مهربونی دیگه عادت نداریم

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 اسفند1388ساعت 23:56  توسط لیلا   | 

خدايا !

خدايا به من زيستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زيستن گذشته حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست ميداری.

خدايا چگونه زيستن را تو به من بياموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 18:15  توسط لیلا   | 

زندگي چيست ؟

زندگي رسم خوشايندي است .

زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ

پرشي دارد اندازه ي عشق

زندگي چيزي نيست؛كه لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود .

زندگي جذبه ي دستي است كه ميچيند.

زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .

زندگي،بعد درخت است به چشم حشره.

زندگي تجربه شب پره در تاريكي است .

زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.

زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.

زندگي شستن يك بشقاب است.

زندگي يافتن سكه ي ده شاهي در جوي خيابان است .

زندگي "مجذور" آيينه است .

زندگي گل به "توان" ابديت،

زندگي" ضرب "زمين در ضربان دل ما،

زندگي "هندسه ي"ساده و يكسان نفس هاست.

                                                                                                      سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 18:4  توسط لیلا   | 

اين شتري است كه در خانه ي همه كس ميخوابد؟!

اين ضرب المثل به عنوان تسليت و همدردي به كار ميرود تا باعث دلگرمي مصيبت ديدگان شود و متعديان و متجاوزان را مورد عبرت قرار دهد  تا بدانند كه عفريت مرگ در عقب است و مانند شتر قرباني در آستانه در هر خانه و كاشانه اي زانو به زمين ميزند وتا بهر ه اي نگيرد بر نمي خيزد . اين  ضرب المثل در حقيقت با زبان بي زباني ميگويد :غره مشو ،به خودت مغرور مباش  كه زمانه هميشه به يك صورت نيست .

پيشينه تاريخي اين ضرب المثل بر ميگردد به اين كه در روزگار قديم مردم سه روز قبل از عيد قربان  يك شتر ماده را كه به انواع گلهاي رنگارنگ و برگ درختان تزيين داده بودند در شهر ميگرداندند اي شتر هرجا كه ميرفت مردم او را دنبال ميكردند و دور ش جمع ميشدند عموم مردم پشم شتر را مايه ي اقبال و رفع نكبت ميدانستند و به عنوان تبرك از بدن شتر ميكندندو  حرز بازو و گردن بچه ي خود قرار ميدادند.

اين مراسم سه روز ادامه داشت و در اين مدت شتر گرداني هرگاه به در خانه ي اعيان و اشراف ميرسيدند شتر را به زانو در مي آوردند و از صاحب خانه به تناسب مقامش چيز قابل توجهي  نقدي و...ميگرفتند .

روز سوم كه عيد قربان بود حيوان را سر ميبريدند ،و در حالي كه هنوز جان در بدن داشت هر كسي با چاقو و دشنه به شتر حمله ميكرد وبدن شتر پاره پاره شده و گوشتهايش به يغما ميرفت.كاري به بقيه ي  ماجرا نداريم

به هرحال بايد چشيد و از غرور و خود خواهي و زياده طلبي كه چون جهاز شتر قرباني دير پا نيست ، بلكه فريبنده و زودگذر است ؛بايد چشم پوشيد و براي آرامش خاطر و رضاي نداي وجدان ،به كمك و مساعدت نيازمندان پرداخت و بر قلبهاي جريحه دار دلسوختگان مرحم نهاد ، زيرا به قول شاعر :

       بر هيچ آدمي اجل ابقا نميكند         سلطان مرگ هيچ محابا نميكند


+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 اسفند1388ساعت 18:0  توسط لیلا   | 

دوست دارم

شب را دوست دارم بخاطر تاريکی

تاريکی را دوست دارم بخاطر تنهايی

تنهايی را دوست دارم بخاطر فکر کردن

فکر کردن را دوست دارم بخاطر تو

تو را دوست دارم بخاطر چشمانت

چشمانت را دوست دارم

بخاطر قطرات اشکی که ميدانم بر سر مزارم خواهی ريخت


+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 21:55  توسط لیلا   | 

در دنيا هيچ بن بستي وجود ندارد

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

+ نوشته شده در  جمعه 11 دی1388ساعت 21:50  توسط لیلا   | 

هرگز برای عاشق شدن به دنبال باران و بهار و بابونه نباش


گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی


که ماه را بر لبانت می نشاند...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 22:41  توسط لیلا   | 

خوشبختی واقعی

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 

در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 

زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 

پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 

کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد!...؟



+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 21:54  توسط لیلا   | 

شخصي نزد همسايه اش رفت و گفت: گوش کن! مي خواهم چيزي برايت تعريف کنم.
دوستي به تازگي در مورد تو مي گفت....
همسايه حرف او را قطع کرد و گفت: 
- قبل از اينکه تعريف کني، بگو آيا حرفت را از ميان سه صافي گذرانده اي يانه؟
- کدام سه صافي؟
- اول از ميان صافي واقعيت. آيامطمئني چيزي که تعريف مي کني واقعيت دارد؟
 -نه. من فقط آن را شنيده ام. شخصي آن را برايم تعريف کرده است.
- سري تکان داد و گفت: پس حتما آن را از ميان صافي دوم يعني خوشحالی گذرانده اي. مسلما چيزي که مي خواهي تعريف کني، حتي اگر واقعيت نداشته باشد، باعث خوشحالي ام مي شود.
- دوست عزيز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.
- بسيار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمي کند، حتما از صافي سوم، يعني فايده،  رد شده است. آيا چيزي که مي خواهي تعريف کني، برايم مفيد است و به دردم  مي خورد؟
- نه، به هيچ وجه!
همسايه گفت: پس اگر اين حرف، نه واقعيت دارد، نه خوشحال کننده است و نه  مفيد، آن را پيش خود نگهدار و سعي کن خودت هم زود فراموشش کني

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1:42  توسط لیلا   | 

ارزش زندگی

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، دنیا رو گرفته بود.یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوق اش اجازه خواست تا برای نجات دوست اش برود و او را از باتلاق خارق کند.

مافوق به سرباز گفت: اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کرده ای این کار ارزشش را دارد یا نه ؟دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را به خطر بیندازی.

حرف های مافوق تاثیری نداشت و سرباز به نجات دوست اش رفت.به شکل مجزه اسایی توانست به دوست اش برسد،او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ ان ها رفت، سربازی که در باتلاق افتاده بود را معاینه کرد و با مهربانی و دل سوزی به دوست اش نگاه کرد وگفت ک من به تو گفتم که ممکنه ارزش اش رو نداشته باشد، دوست ات مرده و تو خودت هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی.

سرباز در جواب گفت :قربان ارزش اش را داشت.

ــ منظورت چیه که ارزش اش رو داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ؛ ارزش اش رو داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ، هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.

اون گفت جیمی .... من می دونستم که تو به کمکم می ایی !!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طوری به مساله نگاه کنی.

جسارت داشته باش و هر انچه را قلبت می گوید انجام بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی.

ارزش هدف ها مون ، ارزو ها و خواسته ها چه قدره ؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 1:6  توسط لیلا   | 

عصبانی

نقل است پسر بچه‌ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه‌ای میخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می‌شوی باید یک میخ به دیوار بکوبی.

روز اول پسر بچه چندین میخ به دیوار کوبید. طی چند هفته، همانطور که یاد می‌گرفت چگونه عصبانیتش را کنترل کند، تعداد میخ‌های کوبیده شده به دیوار کمتر می‌شد. او فهمید که کنترل عصبانیتش آسان‌تر از کوبیدن میخ‌ها بر دیوار است...

بالاخره روزی رسید که پسر بچه دیگر عصبانی نمی‌شد. او این مسئله را به پدرش گفت و پدر نیز پیشنهاد داد هر بار که می‌تواند عصبانیتش را کنترل کند، یکی از میخ‌ها را از دیوار درآورد.

روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگوید که تمام میخ‌ها را از دیوار بیرون آورده است. پدر دست پسر بچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت: «پسرم! تو کار خوبی انجام دادی و توانستی بر خشم پیروز شوی. اما به سوراخ‌های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته‌اش نمی‌شود. وقتی تو در هنگام عصبانیت حرف‌هایی می‌زنی، آن حرف‌ها هم چنین آثاری به جای می‌گذارد. تو می‌توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری. اما هزاران بار عذرخواهی هم فایده ندارد؛ آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:38  توسط لیلا   | 

اولین شانس

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد . باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت..

دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد. گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد..

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود. پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد....

اما.........گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 18:44  توسط لیلا   | 

کمی خدا می خواهم

زماني آسمان نزديك بود

دست بلند مي كردم و تكه اي از آن مي شد مال ما

دست تو به سفیدی هایش می رسد

یک ذره خدا می خواهد این تن خسته

آسمان ما تو

بوی گندم هم مال تو

کمی خدا می خواهم


+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 18:37  توسط لیلا   | 

آن روز که به زمین فرستاده شدم را دوست دارم

چتر هایی بر سر انسانها می بینم

دلم می گیرد

باران,  خدا را بر خانه ها فرود می آورد

چرا با خدا فاصله ایجاد کنیم!


شاید آن بالادست ها آنقدر خوشی می باشد که اشک شوق دیگران بر سر ما می ریزد

ولی نه!

خوشی ها همینجاست

من اشتباهاتم را دوست دارم زیرا خدا را به یادم می آورد

نمی خواهم به جایی برده شوم که بی هیچ دردی باشم یا همیشه در درد و غم باشم

آنجا از انسان بودنم بیزار می شوم

انسان شده ام تا اشتباه کنم

تا پند بگیرم

تا کامل شوم

تا خدارا ببینم

ولی تکرار نکنم!

آن روز که به زمین فرستاده شدم را دوست دارم

زیرا بهشت اینجاست ... جایی که می توان خدارا لمس کرد شنید خواند و فریاد زد و ....

جایی که نه در شکست ها بلکه در پیروزی ها هم خدا احساس می شود

در زندگی روزمره انسانها خدا شنیده می شود ولی گوشهای کمی می شنوند

انسانها در روزمرگی های خود خدا را از یاد برده اند

ولی خداوند همچنان با آنهاست

امتحانشان می کند تا لذت بعد از آن را بچشند

خدایی کردن سخت است چون نگران همه این انسانهای چتر بدست باید باشد!

باران بهانه است

شاید ریزش قطرات آب نشانه ای از او باشند که بیدار شوید .. چترها را  از سر بردارید ..

فواصل را کم کنید و کمی از ترس خود را برهانید   و اندکی تقلید های کورکورانه را کنار بگذارید

بهشت اینجاست اگر کمی تفکر کنید...

 

 امضا: خودم !


+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:58  توسط لیلا   | 

شمع و گل

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 مهر1388ساعت 20:33  توسط لیلا   | 

لیوان آب

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت.

آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:   

 

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟

 

شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

 

استاد گفت:

من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

 

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

 

استاد پرسید:

خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟

 

یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.. 

 

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

 

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند.

و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

 

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

 

شاگردان جواب دادند: نه

 

 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟

 

شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

 

استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.

اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

 

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است.

اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

 

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و

قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری...

 زندگی همین است!


+ نوشته شده در  دوشنبه 13 مهر1388ساعت 23:12  توسط لیلا   | 

... بهشت و جهنم ...

فردی از پروردگار درخواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد.خداوند دعای او را مستجاب کرد.

در عالم شهود او را وارد اتاقی شد که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند. همه گرسنه , ناامید و در عذاب  بودند. هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید ولی دسته قاشق ها بلندتر از بازوی آنها بود به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند. عذاب آنها وحشتناک بود.

آنگاه ندا آمد : اکنون بهشت را نظاره کن.

او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد. دیگ غذا , جمعی از مردم , همان قاشق های دسته بلند و...ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند. آن مرد گفت : نمی فهمم!! چرا مردم در اینجا شادند. در حالی که در اتاق دیگر بدبختند با آنکه همه چیزشان یکسان است ؟ ندا آمد که در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند . هر کسی با قاشفش غذا در دهان دیگری می گذارد ,چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد...



+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 17:15  توسط لیلا   | 

دو قلب

"لیندا بریتیش"معلم برجسته ای بود که با تمام وجود  محبتش را ایثار می کرد.او اوقات فراقتش را به

 نقاشی و سرودن شعر می گذراند.

در ۲۸ سالگی سردردهای بسیار شدیدش اغاز شد و پزشکان تشخیص دادند که اومبتلا به یک تومور

 مغزی بسیار پیشرفته است.طبق نظر انها احتمال موفقیت عمل جراحی تنها حدود دو درصد بود و بنابر

 این تصمیم گرفتند که تا حدود ۶ ماه دست نگهدارند.

لیندا که به ذوق و خلاقیت هنری خود پی برده بود در این ۶ ماه با سرعتی باور نکردنی شعر و نقاشی را

 دنبال کرد.تمامی اشعار او به استثنای یکی از انها در مجلات به چاپ رسیدند.و تمامی تابلوهایش به جز

 یکی در معتبرترین نگار خانه ها به نمایش درامد و به فروش رفت.

در پایان ۶ ماه او تحت عمل جراحی قرار گرفت.اما در اخرین شب تصمیم به خلق بزرگترین اثر هنری خود

 گرفت: لیندا در وصیت نامه خود تمام اجزای بدنش را به کسانی که بیش از او نیاز داشتند اهدا کرد.

متاسفانه عمل جراحی به نتیجه نرسید بلافاصله چشم های او به یک بانک چشم در ایالت مریلند

 فرستاده شد تا جوان ۲۸ ساله ای از ظلمت و تاریکی به دنیای روشنی ها بیاید.

مرد جوان با گرفتن نام و نشانی والدین اهدا کننده بدون اطلاع قبلی و با هدف تشکر و سپاس به شهر

 انان رفت  و زنگ خانه را به صدا دراورد.

وقتی خودش را معرفی کرد خانم بریتیش او را در اغوش کشید و گفت که اگر جایی  را در این شهر ندارد

 تعتیلات اخر هفته را با او وهمسرش بگذراند.مرد قبول کرد.همان روز وقتی اتاق لیندا را تماشا می کرد

 متوجهکتاب افلاطون شد.او هم افلاطون را با خط بریل خوانده بود.بعد کتاب هگل را دید.او هم این کتاب

 ها را در زمان نابینایی اش با خط بریل خوانده بود.

صبح روز بعد خانم بریتیش که به مرد جوان خیره شده بود گفت:" می دانی من مطمئنم که قبلا یک

 جایی تو را دیده ام اما یادم نمی اید کجا؟" و ناگهان چشمانش برقی زد.به سرعت به طبقه بالا رفت و

اخرین نقاشی لیندا را که تصویری از چهره مرد ایده الش بود با خود اورد.این نقاشی در یک برنامه

 تلویزیونی با چهره مرد جوان مطابقت داده شد.شباهت انها غیر قابل باور بود.سپس مادر لیندا اخرین

 شعر او را که در بستر مرگ سروده بود, اینگونه خواند:

دو قلب در گذر از سیاهی های شب

به دام عشق در می افتند

دو قلبی که هرگز

فرصت دیدارشان نیست...


+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 23:14  توسط لیلا   | 

گربه و کاسه نفیس

مردی عتیقه شناس در خانه دهقانی کاسه ای نفیس کنار ایوان نهاده دید که گربه ای در ان اب می خورد

 خواست بی انکه طمع روستایی را تحریک کند کاسه را صاحب شود.پس زبان به تعریف گربه گشود و از

  دهقان خواست که گربه را به او بفروشد.دهقان گفت :"حالا که دوستش دارید قابلی ندارد قربان ! پنج

تومان بدهید برش دارید مال شما!"عتیقه شناس گربه را خرید و به تعارف صاحب خانه چایی نوشید.زمان

 رفتن با تظاهر به اینکه تازه متوجه کاسه شده است گفت:"چه خوب! داشتم فکر می کردم حیوان را با

چه اب بدهم ؟ حقش است یکی دو تومان بدهم و این کاسه را هم با خود ببرم" و مشغول خواندن

 خطوطی شد که روی کاسه نوشته شده بود.دهقان کاسه را از او گرفت و گفت: "زحمت نکشید قربان

انچه شما از دور می خوانید من از برم اینجا نوشته است چیزی را که باعث میشود روزی چهار پنج گربه

 بی قابلیت یکی پنج تومان به فروش برسد به هیچ قیمتی مفروش!!!!"

نکته: و چه بسیاری که با ادمهای اطرافشان همان برخوردی رادارند که مرد عتیقه فروش با گربه داشت.

 انها به دیگران نزدیک می شوند  ابراز محبت می کنند اما در ورای این ابراز علاقه نگاهی ابزار وجود

دارد.انها می خواهند از دیگران به عنوان وسیله ای برای رسیدن به مقاصد و خواسته های دیگرشان سود

 ببرند.این ابراز علاقه واقعی نیست تصنعی است.در حالیکه عشق یعنی پذیرش انسانها همانطور که

 هستند و خواستنشان تنها بخاطر خودشان  . عشق به ادم ها نزدیک می شود تا خدمتی ارائه

دهد.بدون هیچ چشمداشت و توقع پاسخی. عشق بی مدعاست و بی توقع . ارزش عشق به همین

 است و گرنه عشق نام نمی گرفت.

از کتاب "جانب عشق عزیز است فرو مگذارش" نوشته "مسعود لعلی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 تیر1388ساعت 23:7  توسط لیلا   | 

خدا را شکر

شما در زندگیتان چقدر مثبت اندیش هستید؟در مقابل سختی ها ومشکلاتتان چه عکس العملی دارید؟

 

همین الآن یک قلم وکاغذ بردارید وقبل از آنکه ادامه ی مطلب را بخوانید ۳  جمله ی مثبت بنویسید .آنگاه بعد از خواندن ادامه ی مطلب می توانید قضاوت کنید که چگونه فردی هستید مثبت اندیش یا ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:45  توسط لیلا   |